
حوض... آینه... نقاشی...
و کوک آخر. دیگر هیچ گنجشککی جرأت پراکندن این خاندهها را نمیکند.
دکمههای فرهاد زیر خاکاند. اگر خاندههایش را به یکدیگر ندوزم، خیال هم به همان روزی میافتد که آنها...
او که از آینه میگوید، من به آینه میروم و در آن صورت خود را نمیبینم. صورت چه کسی را میبینم؟ صورت حوض را. حوض جان دارد و چهره. عضوی از خیال است حوض.
حوض حیاط مادربزرگ، آبی استخانداری بود. اما حیاط مادربزرگ که حوض نداشت. داشت؟ پس این حوضک را چه کسی میان خیال انداخته؟ دمی حوض در آنجا و دمی من. پنهان از فرط ابهام. نگران گنجشکک که به حوض نیفتد و کوکها از هم باز نشوند. که باز نشوند. که نبازم. میبرم او را؟
آینه است دیگر. مرا به خاطرهای میبرد که هرگز نداشتم. خاطرهی مشترک تمام سالخوردههای اینجا. سالخوردهای میگوید: «حیاط خانهی مادربزرگت حوض نداشت، باغچه که داشت.» سالخورده راست میگوید. بوی ریحانش به دیوار میریخت و بر آن سبز میشد. اما من حوض میخاستم. حتا به حال نقاشی.