پس از فرار کرونوس و قرار اجباری همرزمان، تولهمولههایش افتادند به پنبه کردن رشتههای پدر و پدربزرگشان. آنها کوه المپ را به اجاره گرفتند و اموال پدر را میان خود تقسیم کردند. طبق معمول در این تقسیم، زنان نیمهپاره و مردان راه چاره پنداشته شدند. به همین دلیل زئوس و دو اخویاش نقش بیشتری در پنبهسازی ایفا کردند.
آن سه، اصل کاریها را برای خود برداشتند و هرچه خردهریزه ماند، ارزانی همشیرههایشان کردند.
زئوس متواضعانه سروری پذیرفت و آسمان را برداشت تا با رعد و برقش ست کند. هادس خلوتپسند برای آنکه از بیرون بگریزد و تویش را بپاید، خداوندی جهان مردگان را پذیرفت. پوزئیدون هم که خشنترینشان بود، دریا را برگزید تا از خشمهای انباشتهشده در پیشانیاش گرداب بسازد.
در بخش زنانهی داستان، دمتر کشاورزی و حاصلخیزی را سرور شد. هستیا خانه و اجاقهایش را چسبید. هرا هم که حسابی لَنگ عشق زئوس خائن بود، لِنگ توی کفش خائنین کرد و شد حامی زنان شوهردار. حالا اینکه زورش به همه میرسید الا زئوس بماند. یکجورهایی پوچ قضیه جور بود و گلش که ما بودیم، ناجور. بههمین دلیل سفرهی خلق انسان به دست این خدایان پهن شد.