مرض اسطورهشناسی چه موقع به جانم افتاد؟ داستانش دراز است و باجنبه، پس میتوان کوتاهش کرد.
در کودکی شاید هم زمانی که در نوجوانی خُرد بودم، کیلوکیلو تاریخ را از چپ و راست بیرون کشیدم و بعد هم رونویسی. از جنگهای حران، ماراتون، قادسیه و... گرفته تا رنگ دمپایی فلان شاه هنگام صدور فلان حکم، همه را خاندم و نوشتم. دریافتیهایم درست بود؟ نمیدانم. در حد تاریخ کاغذی آن هم از نوع کتابخانهی مدرسه.
میخاستم مورخ شوم؟ شاید. نه قطعن، آخر در فهرست اهدافم خطی برای خود داشت.
آنقدر شور تاریخ را درآوردم که تمام نمکهایش ریخت. از فهرست خط خورد؟ نه کاملن.
امتیاز تاریخ در آن بود که رنگ و بوی اکنون و بعدش را نداشت. من هم به دنبال این امتیاز جستم را جوییدم و افسانه و اسطوره را از آن بیرون کشیدم. سپس به شوری این سرزمینها چنان چسبیدم که قند خونشان مرا چسبید و رهایم نکرد. تا کی؟ همین حالا.
تاریخ چه شد؟ چسبید به چپم؟ شدم اسطورهشناس؟ خیر. حالا که نه این هستم و نه آن.
اسطورهشناسی و به دنبالش اسطورهپاشی به ابزارهایی برای سمپاشی به سرزمین خیال خودم تبدیل خاهند شد. سرزمین خیال من به خائوس میماند. همانقدر خالی. روی هم رفته چند نام در آن میتوان یافت. نامهایی بیهویت در انتظار گایایی که بیاید و قهرمانی را بچسباند به تنگشان. ظهور این گایا بسته به کرم من است. هرچه بیشتر بخانم و بپاشم، او بزرگتر خاهد شد. او در نهایت بزرگی خود، به جان خلا میافتد و قصه را از آن بیرون میکشد.