کرکرهی چشمانم تا نیمه پایین بود، بهگونهای که عمل صالح حرام باشد. دکمهی بیهودهگردی را فشردم و بعد مخحراجی.
در همان ابتدای گردش به ویدیویی خونساز و کانسوز برخوردم.
مردی با لهجهی انگیلیش-فنگیلیش فوق سکسیاش در حال تبلیغ خلقیات امامی نوظهور بود. به قصد چی؟ دعوت چوب رستگاری به کان و کون مردم. قضایای کیسهی خلیفه و مهمان ناخانده. تکرار بهدست کی؟ همان امامکی که از آن میگفت. تبلیغش از جنس بنرهای بکش جلویی و بکن پشتی سطح شهر بود:
«چپ سوء تغذیه میآورد و راست یبوست. خاهشن چپ و راستتان را یکی کنید و در دموکراسی عمو بریزید. خوب که هم بخورد، گلریزانی از عدالت برپا میکنیم. قول میدهم. تنها خاستهی من بیپرسشی از جانب شماست. بفرمایید نپرسید. وگرنه خاهش دستور میشود و پرسش حرام.
نیمی از حرفهایش را به گوش گرفتم و نیم دیگر را به تخمدان. نرسیده شلنگ گوز را گرفته بود رویمان. با این تپلواژهها قصد داشت نروی حرفش را برو کند. مردم هم در نظردان شلنگ را بهروی خودش برگردانده بودند و دور دوم ختنهسورانش را بپا کرده بودند.
دیگر کرکره بالا رفته بود. فهمیدم که همه سر شدهایم و سیر.