ظهور زئوس در عرصهی قدرت بندِ بند و زندان را پاره کرد، اما نه کاملن. مثلن خاهر و برادرانش را از معدهی پدر به معدهی دیگری تبعید نکرد. او بهجای این کار، از آنها برای سرنگونی پدر بچهخارشان کمک خاست. آنها که تا آن زمان، جایشان معدهای بود و خابشان رودهای، با کمال میل پذیرفتند.
در آنسو کرونوس هم برای آن که در برابر تولیدات خودش کم نیاورد، قلهایش را فراخاند. او خاهر و برادران بیشتری را دارا بود و از این نظر غنی، منتها به آنهای دیگر مجوز دخالت نداد و حاضر به بریدن حبسشان نشد. در نتیجه
طول نبرد به ده سال دراز شد و عرضش به ده سانت کوتاه. نامیرایان مدام جنگیدند و مردند و جان گرفتند. بیآنکه کم بیاورند و به آنروی مقابل ببازند. پای حیثیت به میان بود و پای کوتاهی کوتاه.
پس از ده سال اما روی بیطرف که با فضای غیرت غریب بود، نقشه در دست به سراغ همخونش رفت. پرومتئوس که عضو حزب باد بود و صرفن میخاست پز نقشهاش را بدهد، خاهان آزادسازی سیکلوپها و هکاتونچیرها توسط کرونوس شد. اما او که حوصلهی شورش جدید را نداشت، درخاستش را رد کرد و و آنها را آزاد. برای کی؟ جبههی مخالف. زیرا پرومتئوس که بیش از هرچیزی به نقشهاش وفادار بود، بیخیال همخون خود شد و مشتری دیگری برای آن جور کرد، دشمن همخون را. زئوس برخلاف پدرش روی آن نقشه حساب باز کرد و بندِ بند عموهایش را پاره.
آنها که برای مدت زیادی در بند بودند، شغل اجباریشان را به اختیار گرفتند و برای برادرزادههایشان به پاس این کار، اسباببازیهای آهنی درست کردند. برای زئوس رعد، برق و صاعقه، برای هادس کلاهخودی نامرئیکُن و برای پوزئیدون نیزهای سهشاخ.
آنها خوب میدانستند چی برای کی خوب است. زئوس با استفاده از نیزهی برقآسایی که نصیبش شده بود، از قله گردنه را میپایید. هادس که نوعی انزوای سیار بود، با کلاهخود به تنهاییاش سامان داد. و برای پوزئیدون هم این هدیه، امکانی بود روی امکانهای دیگر که آبی و غیر آبی را به وسیلهی آن بچزاند.
اما همهی اینها پس از نبرد اتفاق افتاد.
در طول نبرد بیقوارگی سیکلوپها و هکاتونچیرها کار دست اخوی ظالمشان داد. آنها سنگهای درشت را به سمت کرونوس و دار و دستهاش پرتاب کردند. کرونوس هم پس از آنکه حسابی ضعیف شد، باخت را پذیرفت و یکهوتنها به ایتالیا عقبنشینی کرد. زئوس افتاد به جان عموعمهها و تمام کسانی که با پدرش دست بیعت داده بودند. او آنها را به تارتاروس تبعید میکند.