صدای جیغ حلیم همسایه از فرط دهانهای بیگوشت اطرافش میرسید به گوش. چه از جانش میخاستند؟ گوشتهایش را؟ اما آنها که مال همسایه بودند.
اصلن مگر هرکسی گوشت خودش را ندارد؟
مگر دارد؟
یک جهان دهان سوخته از فرط خلأ آنجا بود. دهانهایی بیزندگی و بیرنگ گوشت.
رنگ گوشت؟ مگر گوشت هم رنگ دارد؟ ندارد؟ دارد یا ندارد. از بیخبری دهانها باید پرسید.
همسایه در را بست و دهانها پشتِ آن کوه شدند. کوه ایستادگی؟ نه کوه ناچاری.
آنها نه گوشتی برای رفتن داشتند، نه امیدی برای ماندن. حد خلأ درون و بیرونشان یکی شده بود.
من از آن حفرهی نفرین به آنجا زل زده بودم. چشمانم برای دیدنشان گوشت شده بودند.
از همان حفره، چشم دهانی خورد به چشمم.
-گوشت میخاهم، گوشت! گوشت بده.
-من؟ من گوشت ندارم.
-پس این دیدههای کتوکلفت از کجا سبز شدهاند؟
چشمانم با کدام گوشت، گوشت زده بودند؟
-نمیدانم.
-میدانی. میدانی و نمیگی که یکوقت از این در به آن در نیفتیم. کوه، پشت در خانههاتان عار میشود اگر بیفتیم؟
دهانم را بلند کردم. به قدری بلند که دهان و دیدهاش را بگیرد.
دهانم گوشت نداشت.لام بلندیاش افتاد توی کام او و آن را بست.
خود را بست و لام بلندیاش لای کامش ماند.