ویرگول
ورودثبت نام
یوتاب کیخا
یوتاب کیخاآن‌‌ روی افسانه‌زار🪾
یوتاب کیخا
یوتاب کیخا
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

دل‌مشغولی‌های بهشتی

انسان اولیه چه‌جور جانوری بوده؟ تا کنون به شیوه‌ی زیستش اندیشیده‌اید؟

انسانی سرشار از دغدغه‌ی نان و جان. در راستای این دو هدف یا پی خوراک و یا در حال گریز از خرسی که پی‌اش را گرفته. اما بالاخانه‌ی انسان به تاریکی اجازه‌ی‌ پیشروی بیش از حد را نمی‌دهد. حالا هرچقدر هم که در نوع اول نامنسجم و پرت بوده باشد.

شاید برای نخستین‌بار در یک تعقیب و گریز تاریکی متوقف شده باشد. انسانی در حال‌ سگ‌پا زدن به قصد گریز از حیوانی وحشی، ناگهان زور می‌چپاند در پاهایش. خرس می‌ماند و غارش.

در آشوب خیال، به چشمه‌ای می‌رسد و در آن سر و تنی آب‌چکان می‌کند.

بازتاب چشمه‌ای نور خورشید، چشمش را به آسمان می‌کشاند. چشم که تاب نور را ندارد، به جای اول باز می‌گردد. خیره به بازتاب چشمه‌ای. مغز از بیکاری نجات می‌یابد و از پرسش منفجر می‌شود:

«این نور دراز چیست؟ چرا آن بالاست؟ چرا خودش نمی‌آید و بازتابش را می‌فرستد؟ با ما فرق می‌کند؟ دانای کل است یا خدایی چیزی آن را ساخته؟ به پدیده‌ای متشخص می‌ماند. به نظر لایق آن است که خدایی چیزی آن را ساخته باشد.» پس خدایی خورشیدساز برای خورشید می‌سازد و خود و خاندانش را سرگرم می‌کند.‌

خورشید اما به کارهای پیشین مشغول است. طلوع و غروبش را انجام می‌دهد و نور به چهره‌ی زمین می‌پاشاند. نیازی هم به آقا بالا سر ندارد. در واقع آدمیزاد با چنین خیالی هراس هجوم خرس و دیگر وحوش را برای مدتی از خود دور می‌کند. نه این‌که دلش به حال خورشید سوخته باشد. پای دل‌سوزی انسان از همان نوع اولش لنگان بوده. بگذریم.‎‎

 فردای آن روز اتفاقی مشابه می‌افتد. انسان و نان و خرس و گریز. هراس دوباره به جان انسان می‌افتد. به ناچار اختراع تازه را از چنته‌اش بیرون می‌کشد. جنگل را دم دست و پیش چشم می‌بیند. پس برای آن هم خدایی دست‌وپا می‌کند. ساختن فکر می‌خاهد، ترس هم همین‌طور. به این طریق دوباره ترس را پس می‌زند. اوضاع به همین سیاق پیش می‌رود. آدمیزاد یک به یک به جان تک‌تک پدیده‌های طبیعی می‌افتد و برایشان خدا می‌سازد.

هنگامی که ظرفیت کارخانه‌ی خداسازی تکمیل می‌شود، جهان اسطوره خلق می‌شود. جهان سرشار از خدایانی که مدام زیرآب یکدیگر را می‌زنند و با هر اخمشان، چیزکی از انسان کم می‌کنند. برای مثال، هنگامی که هادس پرسفونه را می‌رباید، دمتر آب و نان را به روی انسان می‌بندد. انسان‌ که غم خدای‌خودساخته را می‌بیند، برایش معبد می‌سازد و در آن به کشیدن نازش می‌پردازد. او برای رهایی از دل‌مشغولی‌های جهانش، جهانی از دل‌مشغولی برای خود می‌سازد.

 پس اسطوره تقریبن شبیه به افسانه است، با این تفاوت که در آن شور خیال درآمده.

حقیقتی نیست که با گذشت زمان کنش فیکون شده باشد، بلکه از همان اول از دامن خیال برخاسته است. خیال‌هایی نامنسجم که بعدها  افرادی چون هومر و هزیود به آن‌ها انسجام بخشیده‌اند.

با گذشت زمان انسان متوجه گندی که به بار آورده می‌شود. اما به دلیل هراس از خشم خدایان، خم به ابرو نمی‌آورد و به پرستش ادامه می‌دهد. بی‌آنکه خاستگاهشان را به یاد بیاورد.

در واقع هراس از هجوم جانوران به هراس از خدایان بی‌مصرف تغییر کاربری می‌دهد.

اسطورهیونانخدایان باستان
۴
۰
یوتاب کیخا
یوتاب کیخا
آن‌‌ روی افسانه‌زار🪾
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید