نگاهی به نوع خیال سه قدرت باستان
در کهنهزمانی که صنعت خداسازی روز به روز فربهتر میشد، مصریها نیمکرهی راست به دست، وارد بازی شدند. آنها در ساخت بتهایشان خلاقیت بسیاری به خرج دادند. مثلن سر آدمیزاد به دم گربه بستند و گوش خر به سم اسب. بعد هم با لذت به پرستش آنها پرداختند.
نقطهی مقابل آنها اما کشوری بود، در هنر بیبخار و در جنگ و کشورگشایی بخاری. اسطوره و افسانهها، نقاشی، ادبیات و خلاصه نیمکرهی راست به چپ رومیها بود. آنها اساطیر را تاریک و دور از ذهن میدانستند. به قصهها بیاهمیت بودند. تنها هنگامی که موضوع، شکمی و اینجهانی میشد، خدابازیشان گل میکرد. برای مثال: هر خانواده نومینای¹ ویژهی خود را ساخت، آن هم فقط برای آنکه هنگام خوردن، چیزی برای شکرگزاری داشته باشند. هیچوقت هم پای این نومیناهای دست به اجاق، به معابد باز نشد.
رومیها به همین روش خشک، امپراتوری پر زرق و برقی برای خود دست و پا کردند.
در آنسو اما یونانیها طرفدار تعادل بودند. خدایان عجیبغریب مصریها و منطق بیش از حد رومیها برایشان غیرقابل هضم بود. آنها نیمکرههای مغزشان را به یک اندازه دوست داشتند و به همین دلیل، نه اینوری نه آنوری گویان، انسان-خدا آفریدند. خدایانی دارای بدن انسان با قابلیت پرستش آسان، بدون زخم و بریدگی. (قربانگاهها هم که اسطوره!)
آنها اندکاندک به این باور رسیدند که خود، خالق خدایان هستند و نه خدایان خالق آنها. اما رومیان؟ تازه به دوران رسیده بودند.
پیه جلال و جبروت رومیان به تن همه خورده، یک انگشت از یونان کم داشت و آن را به دست آورد. رومیها با تسخیر بخشی از یونان به کمبود رنگ و لعاب در زندگی خود پی بردند. تا آن زمان فکر ساختن جهانی چون المپ² و خداسازی به روش یونانیان، به سرشان خطور نکرده بود. بعد از آن هم همین بساط بود. فقط به جای آنکه خود دست به کار شوند، رنگ یونان را وارد فرهنگ خیش کردند. در واقع تا تنور اختراع در یونان داغ بود، نان اقتباس را چسباندند. و به این ترتیب، خدایان یونانی صاحب یک نام رومی هم شدند.