جعبهای پر و پیمان از دستان هرا بیرون جست و افتاد توی بغل پاندورا. پاندورا مدهوش روبند تازهمعشوقش، کهنهدیههایش را از یاد برد. البته تورفتگی آنها و بیرونزدگی این یکی هم در این فراموشی بیتاثیر نبود.
او جهیزیه در بغل، به کمک هرمس و به دستور زئوس راهی خانهی بخت شد. بخت در کجا؟ آغوش اپیمتئوس
اپیمتئوس که تا آن لحظه زن به خود ندیده بود و شیوهی استفاده از آن را نمیدانست، پذیرای هدیه شد و لگد به بخت یک جهان زد. پیشتر پرومتئوس در پندی برادرانه، به او گفته بود که در برابر هدایای زئوس خیشتنداری کند. اما او زن و جهیزیهاش را پذیرفت و «عجب چیزی گویان» به جان زئوس دعا کرد. دو کبوتر عاشق و نادان یک لانه را راهی شدند.
پاندورای کنجکاو که در خانهی خود، فرصتی برای باز کردن جعبهاش یافته بود، بهقصد گشایش نوکبارانش کرد. اما سر جعبه ولکن تنش نشد که نشد. سرانجام یگانهداماد الدنگش را به خاطر آورد که تنها سودش در زورش بود.
پاندورا و اپیمتئوس به کمک یکدیگر در جعبه را گشودند و اینگونه قطرههای کثافت بر سر و کول زمینیان باران شدند. زیرا محتوای جعبه کاسهبشقاب نو نبود. درد، رنج و بیچارگی بود. پس از فرود این بدبختیها به زمین و فرویشان بر ساکنانش، پاندورا به خود آمد و در جعبه را بست. اما از بد روزگار امید بیچاره پشت در ماند و ما بیچاره شدیم.