مسیر گشایش، از خلع شدن از فتیشهای مغزی میگذره.... بُت واره هایی که دونه دونه باید خودت روشون خاک بریزی، چونه هاشونو ببندی و اسمع افهمشون کنی.... میدونی مناسکشم همینطوری الا بختکی نیست.... با دفن هر فتیشی، کلی از بخشای وجودت که فکر میکردی چقققدر وسط سیبل و حق و درستن رو، میدی به خاک بی برگشت،کفن پیچ کردن بی معاد...... بعدشم فکر میکنی دیگه تموم شد... دیگه تو و ایده آلات دود شدین رفتین هوا، خودتو یه عمر به فتیشات میشناختی....
چشماتو ببند اینو برا خودت یه بار دیگه بخون:
وَ ذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ
واج آرایی چیو بیشتر میشنوی؟ "ظ" چون بحث بحث اسکی رفتن روی "ظن" هاته.... ظن برای من همون فتیش هاست... همون خطرناک ترینایی که جلوتر توی صافات(۱۴۳،۱۴۴) میگه اگه یونس اینا رو تکرار نمیکرد تا ابددد میموند اون توو،،تو بخون: تا ابد فریز میشد توی لوپ ظن و گمانش از نسبت و تلقی بین خودشو قومش... نسبتی که خدا توی غیبت یونس بهمش زد توو