
دیروز یکشنبه بود. روز زشت و بدترکیب هفته. البته برای من. چون من یکشنبه ها کلاس تربیت بدنی دارم. درس تربیت بدنی تنها درسی بود که در دانشگاه، آن را افتادم. آن هم با نمره صفر. فکرش را بکنید، تمام درس های تخصصی را با گودرت پاس کنی و یک درس تک واحدی را با ذلت صفر بگیری.
دیروز هم یکی از همین یکشنبه های دوست نداشتنی بود. خبر بد تر از آن هم این بود که من از تمام غیبت های این درس استفاده کرده بودم و دیگر این کلاس، جای پیچاندن نداشت. به ناچار در سالن ورزشی دانشگاه حاضر شدم. استاد با تاخیر زیاد آمد و شروع کرد به گرفتن آمار بچه ها که چه کسی حاضر و چه کسی غایب؟
و کلاس رسما شروع شد. راستش را بخواهید این دروس، بهشت برونگراها هستند. همان دانشجو های پر از انرژی که از شلوغ کاری در کلاس لذت میبرند و استاد، نام آنها را قبل از بقیه یاد میگیرد و می آیند که به جای استاد تمرینات گرم کردن بدهند. همان ها که سرگروه میشوند و می آیند که تیم تشکیل دهند. و صد البته جهنم درونگراهایی چون من. همان ها که گوشه سالن در سکوت مطلق ایستاده اند و با خجالت لباس های ورزشی به تن میکنند و با هیچکس حرف نمیزنند. راستش ما را در این کلاس هیچکس نمیشناسد و هیچکس با ما تیم نمیشود. خلاصه که کمی از تربیت کردن بدن مان که گذشت، استاد گفت یک بازی انتخاب کنید که توپ بخواهد. همان برونگراهای کلاس، وسطی را انتخاب کردند و آمدند که یار کشی کنند. من آخرین نفر شدم که کسی مرا به تیمش دعوت نکرد. خودم را قاطی یک گروه کردم و بازی شروع شد. کمی از بازی گذشت که توپ بین آنهمه، آمد سراغ من. توپ را برداشتم که یکی را بزنم، به طرز خجالت آوری از دستم افتاد. صدای خنده های ریز و درشت همه را میشنیدم. و پچ پچ هایی که دوست ندارم به محتوای آن فکر کنم. یکی از همان برونگراهای آن وسط، بلند داد زد که پرتابت خیلی تاثیر گذار بود. و من طعم لزج تحقیر را زیر زبانم حس میکردم. چند دقیقه بعد یکی هم مرا با توپ زد و من با خوش حالی از زمین به بیرون خزیدم. دوست داشتم از آنجا فرار کنم اما نمیشد. برای اینکه غیبت نخورم مجبور بودم تا پایان وقت، سر کلاس باشم.
در همان دقایقی که از بیرون زمین، به عنوان یک بازنده به بچه ها نگاه میکردم؛ یک چیزی را یافتم.
که زندگی چقدر شبیه همین جمع است.
گاهی اوقات در شرایطی هستیم که دوست داریم از آن فرار کنیم. شرایطی که در آن، ما بازنده ایم. ما تحقیر شده ایم. شرایطی که کسی ما را نمیخواهد. در یار کشی، آخرین نفر شده ایم. یار اضافه. مهره سرباز شطرنج.
گاهی دوست داریم از زمین بازی فرار کنیم. چون در هم شکسته ایم و پشت سرمان صدای خنده و پچ پچ است.
ولی نمیشود. مجبوریم که تا پایان وقت قانونی در آنجا باشیم. هر چقدر هم که نخواهیم. و این طبیعت زندگی است. که ما قادر به ترک شرایط دوست نداشتنی نیستیم. که عقربه های ساعت با همان ریتمی که در لحاظ خوش میگذرند در ناخوشی ها هم میگذرند. و ما باید ثانیه های ناخوشی را هم بگذرانیم.
برای افسردگی نیز هم. در افسردگی هم بازی همین است. اینکه باید تا پایان وقت قانونی در میدان بمانیم. اینکه گاهی فرار کردن از درد هایمان، آن ها را محو نمیکند. آنها پررنگ تر و درشت تر ما را دنبال میکنند. اینکه گاهی به جای فرار، باید قرار داشته باشیم. به جای قایم باشک بازی، با درد هایمان رخ به رخ شویم. و زل بزنیم به چشم شان. محکم و یاغی.
اینکه بیایید فرار کردن هیچوقت انتخاب مان نباشد.
ادامه دارد...