با اخمی که از صورت شکستش محو نمیشد به میز جلومون خیره بود ، انگار خشم ، عصبانیت ، کلافگی تو بند به بند وجودشه .
نگاهش هر چند ثانیه به دورو اطراف می افته ، به دیوارای ترک خورده اتاق به لامپ کم نور بالاسرمون به پرده ای که باد میرقصونتش و به در ، دری که هر لحظه تماشا کردنش پر از انتظاره .
از روی صندلی پا شد و شروع کرد به قدم زدن ، چند دور دور اتاق چرخید سیگارشو از جیبش دراورد ی نخ از پاکت برداشتو دوباره پاکتو گذاشت تو جیبش .
همنطور که ی نخ سیگار رو لبش بود داشت تو جیباش دنبال فندک میگشت با دست پاچگی دستشو از جیبش در اورد و مشتشو محکم به دیوار کوبید.
ازم با لحنی عصبی اما اروم پرسید فندکمو ندیدی؟
من با حرکت سر بهش گفتم نه ، جوری عصبی بود که جرعت حرف زدنم نداشتم .
دستشو کرد تو جیب پشت شلوارش ، فندک اونجا بود، سیگارشو روشن کردو فندکو گذاشت تو جیب جلو سمت راستش .
اصلا به روش نیاورد که چه اتفاقاتی چند لحظه پیش افتاد فقط هر هفت ثانیه ی پک به سیگارش میزدو با انگشت شصتش خاکسترشو میتکوند.
معلوم بود دنبال ی بهونس که خودشو خالی کنه.
همونطور که داشت دور اتاق قدم میزدو سیگار میکشید گفت: نمیخوای چیزی بگی؟
گفتم: چی دوست داری بشنوی؟
گفت: هیچی
گفتم: پس چرا پرسیدی؟
گفت: اکثرا میان پیشم که ی چی بگن
گفتم: تو گوش میدی بهشون
گفت: تا جایی که بتونم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: چقدر سوال میپرسی
ساکت شدم و منم ی نخ سیگار روشن کردم دقیقا وقتی که سیگار اون تموم شد ، همه جا خیلی سکوت بود، سکوتی که قابل تحمل نیست همراه با ی فضای سنگین و پر از اضطراب .
دوباره امد و رو به روم نشست ، هر صدایی از بیرون اون در چشماشو میچرخوند ، چند ثانیه خیره میشد و دوباره اطرافو نگاه میکرد.
ازش پرسیدم منتظری؟
گفت: نمیدونم
گفتم: انتظاره خوبه یا بد ؟
گفت: نمیدونم
گفتم: منم از انتظار بدم میاد ، مخصوصا انتظاری که معلوم نباشه کی اتفاق می افته یا اصلا اتفاق می افته یا نه.
گفت: باهاش چیجوری کنار میای؟
گفتم: منتظرش میمونم مگه زندگی چیزی جز انتظاره ؟
گفت: اره پر از سرکوب نا امیدی پوچی و ادمای توشه .
گفتم: اما تو زنده ای به انتظار اینکه ی روز بهتر بیاد دیگه
گفت: شاید
ساکت شدیم و جفتمون به پرده خیره شدیم که باد داشت تکونش میدادو نسیم خنک بیرونو میاورد داخل اتاق .
دوباره از صندلی پاشد ی نخ سیگار روشن کرد پردرو زد کنار و زُل زد به بیرون به ادما .
اسمون داشت کم کم تاریک میشدو نمه بارون میزد ، بوی زمین خیس خورده منو برد تو فکر قدیما خاطراتم .
تو فکر بودم که ی هو گفت: ی روز خوب بنظرت چ شکلیه؟
گفتم: مثل امروز
گفت: امروز خوب نبود که
گفتم: بستگی داره تو چجوری به روزت نگاه کنی وگرنه اون بیرون چیزی تغییر نمیکنه.
گفت: اون بیرون خیلی چیزا واسه تغییر هست
گفتم: مگه به ما مربوط میشن
گفت: اره اگه اون بیرون شاید ادما بهتر بودن ما هم بهتر بودیم
گفتم: مگه ادما از اینم بهتر میتونن بشن؟
گفت: خیلی ، مثلا دیگه دروغ نگن ، اخم نکنن ، عصبی نباشن ، به فکر هم باشن نه به فکر منفعت خودشون میفمی چی میگم؟
گفتم: خب مگه خودت دروغ نمیگی
گفت : مجبور باشم میگم
گفتم : شاید اونا هم مجبورن
گفت: اونا اگه ناراحت نشن ، از حقیقت های من سو استفاده نکنن و منو همینجوری بپذیرن منم دروغ نمیگم
گفتم: تو از چند تا دروغ مطلع شدی از ضربه هایی که خوردی به اینجا رسیدی اگه اونا دروغ نمیگفتن اخم نمیکردن و به فکر خودشون نبودن تو هم الان راجب این موضوع ها صحبت نمیکردی.
گفت : دقیقا حرفم همینه
گفتم: پس چیه تورو باید بپذیریم وقتی تو خودت خودتو نمیپذیری ؟ تو حتی ادمای بیرونو اونجوری که هستن نمیپذیری و انتظار پذیرفته شدن داری؟
گفت: من با آدمای بیرون فرق دارم ، اونا خودشون نیستن ولی من خودمم .
گفتم : شاید اوناهم خودشون این شکلیه
گفت : دقیقا شاید ، من از شاید ها خستم.
سر تکون دادم و منم رفتم سمت پنجره ازش پرسیدم: بنظرت اگه همه خودشون بودن چی میشد؟
با چشم به در اشاره کرد ، رومو برگردوندم ، دستگیره پایین امدو ی دکتر پشتِ در بود ازم پرسید بازم با خودت حرف ؟میزنی؟