یادداشت های یک دوقطبی·۱۰ روز پیشنور امید به من میتابدافسردگی از اینجا رخت میبندد...ساعت دو و نیم ظهر است. صبح که بیدار شدم بعد از خوردن قهوه ی صبحانه مشغول کارهای خانه شدم. مقدمات قرمه سبزی ف…
یادداشت های یک دوقطبی·۱۱ روز پیشدر میان بند و زنجیرزنجیر آسایشگاه هنوز در پاهای من است.قریب به یکماه از برگشتن من به خانه میگذرد، اما من هرروز کابوس آن آسایشگاه لعنتی را میبینم. در خواب می…
یادداشت های یک دوقطبی·۲ ماه پیشدر جستجوی خودمآینه دریچهای شد، برای ورود به دنیای درونم.مدتهاست میخواستم با خودم مواجه شوم و نمیتوانستم. اما امروز بالاخره این کار را انجام دادم.امرو…
یادداشت های یک دوقطبی·۲ ماه پیشمرگ، قدیمیترین دوستِ من!هر گوشهی خاطراتم، سایهای از او دیده میشود.