
«هوا روشن شده. از راه میان کوهها رد میشویم، به کویر میرسیم. شهداد آنجاست. درختهایش دیده میشوند. شهداد مثل باغچۀ بزرگی است، تو کویر خوابیده. هر چه جلوتر میرویم دلم بیشتر میزند. نخلها را بهتر میبینم. زادگاه مادرم آنجاست. دلم تاپتاپ میزند، دلم میخواهد پرواز کنم و زودتر به خانه و نخلهای مادرم برسم. به جویی میرسیم که دو طرفش نخل است. این جوی مثل نخی است که به شهداد گره خورده. جوی، آب را به شهداد میبرد. یاد بادبادک میافتم. شهداد میان کویر خشک و بزرگ عین بادبادکی سبز افتاده و این جوی هم نخش است. از دیدن نخلها و درختهای کوچک پرتقال که پایین نخلها هستند، سیر نمیشوم. از خرماهای مادرم زیاد خورده بودم، اما نخل ندیده بودم، تا آن موقع. دلم میخواهد از روی الاغ بپرم پایین و به تنۀ نخلها دست بکشم. تنۀ نخلها پلهپله است. آغبابا نمیگذارد. آقای مشرفی از دست من کلافه است.
-نصراللهخان اینو برای چی آوردی؟ عجب بچۀ جلفی!
از کوچههای شهداد میگذریم. دیوارهای بلندوگِلی و چینهای ترکترک که بالایشان خار است یا شاخههای خشکشدۀ نخل. از سر دیوارها نخلها را میبینم. تابهحال نخل ندیدهام. از سر دیوارها نوک درختهای پرتقال را میبینم:
-آغبابا خانۀ مادرم کجاست؟ پس کی میرسیم؟
از کنار قلعهای قدیمی که دیوارهای بلند و خشتوگلی دارد رد میشویم. از بس قلعه را نگاه میکنم، گردنم درد میگیرد، دلم میخواهد بدانم پشت این دیوارهای بلند و جابهجاریخته، چیست؟ نزدیک است سر کیسۀ سؤالهام باز شود، که جلوی خانهای میرسیم:
-بیا، اینم خونۀ مادرت.
میخواهم خودم را از روی الاغ بیندازم پایین که آقای مشرفی، زیر بغلهایم را میگیرد و از جلوی آغبابا برم میدارد و میگذارد زمین. در خانه نیمهباز است. میپرم تو حیاط خانه. نمیدانم از کدام طرف بروم. نگاهی به دو اتاق کوچک و خشتوگلی میاندازم. حیران و سرگردان میان حیاط میایستم. شاید انتظار میکشم که مادرم از اتاقی بیرون بیاید و بپرم تو بغلش. اما بهجای او صدای پیرمردی میآید:
-کیه؟... چی میخوای بچه؟
پیرمرد از باغچۀ جلوی حیاط، داسبهدست پیش میآید. ریزهمیزه است و کلاه نمدی دارد.
-من هوشویم. پسر فاطمه.
پیرمرد حرف نمیزند. فقط نگاهم میکند و یواش میگوید: «خدا فاطمه رو بیامرزه. یادگار اونی، چه بزرگ شدی!.»
از کوچه صدای آغبابا میآید و آقای مشرفی که دارند با هم حرف میزنند و خداحافظی میکنند. میپرم طرف نخلها. نخلی را بغل میگیرم. پوست سخت و سفت و خشن تنۀ نخل، آغوش گرم مادرم میشود. صورتم را به تنۀ نخل میچسبانم. تنۀ نخل کلفت است. دستهای من کوتاه، نمیتوانم درست بغلش بگیرم. میچرخم، میچرخم. دور نخل میچرخم، بوسش میکنم، سرم را بالا میگیرم و به شاخوبرگهایش نگاه میکنم، باد ملایمی میآید، شاخههاش را تکان میدهد. فکر میکنم باد موهای مادرم را تکان میدهد. بلبل خرمایی تو شاخهها جیکجیک و چکُلچکُل میکند. از این شاخه به آن شاخه میپرد. فکر میکنم مادرم به زبان بلبل با من حرف میزند. توی نخل خرمای خشک است. چسبیده به خوشهها. میخواهم از نخل بالا بروم. نخل پله دارد. کفشهایم را میکنم، چند پله بهسختی بالا میروم که صدای آغبابا میآید:
-میافتی، نرو.
صدای پیرمرد میآید:
-این چرا همچین میکنه؟
-پسر کاظمه.
همه کاظم و پسرش را میشناسند. نمیتوانم بالاتر بروم. حسرت بالارفتن و رسیدن به خرما و بلبل دارم. آغبابا زیر بغلم را میگیرد و از نخل پایینام میآورد. کنار نخل توی علفها، روی پشته مینشینم. و باز به بالا، بالای نخلها، به موهای پریشان نخل و به صدای چکُلچکُل بلبلها گوش میدهم. پیرمرد برایمان چای درست میکند. گلیمی و حصیری میاندازد توی حیاط. آغبابا روی تشکچهای مینشیند و تکیه میدهد به بالش. سیگاری روشن میکند. پیرمرد علف میریزد جلوی الاغ. آغبابا مرا نگاه میکند. از درختهای نخل و بلبلها دل نمیکنم. آغبابا و پیرمرد از پدرومادرم حرف میزنند. صدای چکُلچکُل بلبلها میآید.
به بلبل خرمایی میگویند: «بلبل چکُلی.»
پیرمرد تو بشقابی خرما میآورد. آغبابا صدایم میکند:
-هوشو، بیا از خرماهای مادرت بخور.
نمیآیم. خودم زیر درخت خرمایی پیدا کردهام. فوتش میکنم و میگذارم توی دهانم. چهقدر شیرین است. انگار مادرم دهانم را میبوسد. مزهاش زیر زبانم است.»
نام «هوشنگ مرادی کرمانی» را کمترکسی است که نشنیده باشد. نویسندهای نامآشنا که قصههای مجیدش را اگر نخوانده باشیم، بهحتم دیدهایم. اما کتاب «شما که غریبه نیستید» از مقولهای دیگر است. از آن دست کتابهایی که تا مدتها در روحوروان آدم جا خوش میکند و آدم را به فکر میاندازد تا به دوران کودکی و نوجوانی خودش سرک بکشد و خاطراتش را زیرورو کند. از آن دست کتابهای ساده و روانی که در اوج تلخی خواننده را میخنداند یا در اوج خاطرهگویی شیرینش خواننده را به گریه میاندازد. در پس کلمهبهکلمۀ کتاب روحیۀ جنگجویی را میتوان بهوضوح کشف کرد که در عین سختی و بیرحمی زمانه کم نیاورده و به مبارزهاش برای گفتنِ آری به زندگی ادامه داده است. و چه زیبا در سطرهای پایانی کتاب میتوان این روحیه را دریافت:
«روزگار اینجوری است. از شما چه پنهان، همهاش تلخ نبود، سخت نبود، سخت نیست. ناشکری نمیکنم لذت هم داشت، دارد. لذت خواندن و نوشتن، لذت پیداکردن دوست، خانواده، خدایا من چهقدر خوشبختم!»
و حال سؤال اینجاست که کدامیک از ما شجاعتش را داریم که به خاطرات تلخوشیرین کودکی و نوجوانی و... مان نگاهی عمیق بیندازیم و توانایی بازگوکردنش را بیابیم تا «شما که غریبه نیستید»ی دیگر درحد بضاعت خودمان خلق کنیم؟!