اگه میتونستم کل خاطرات بچگیم رو اتیش میزدم.
اللخصوص این یکی خاطره رو ..
ورژن منِ هفت، هشت ساله و فاطمه توی تاکسی.
وقتی بعد از یک ساعت و چهل دقیقه
پشت درهای بسته، انتظار کشیده بودم تا بیاد بیرون
با دیدن چشمای سرخش، دلباختم.
از این ک منو
با خودت همهجا میبردی، تا بیشتر کنارت باشم ممنونم..
ولی از این ک برام تروما شدن نمیدونم چی بگم.
وقتی توی تاکسی بهم گفتی
ممکنه یک هفته تو بیمارستان بستری بشی
ب خودت نگفتی ممکنه قلبم تو اون لحظه از کار بایسته؟
همیشه خدا سگ جان بودم و تُ اینو خوب میدونستی.
ازم میخواستی اشک نریزم ..
و بلند بلند نگم لطفاا نرو .
از ی جایی ب بعد حریف من نشدی .
خودت هم شروع کردی بِ گریه کردن .
سرخ و سفید میشدی، ک من دارم کولی بازی درمیارم
و حرف توی کلهم نمیره، ک باید بری تا خوببشی
و همزمان با گوشه روسریت
ی قطره اشک از چشم من پاک میکردی .
چقدر زبان نفهم بودم ب جای این ک ساکت بشم .
با دیدن اشک های تو صدامو بالاتر میبردم
و میگفتم تو گریهههه نکننننن..
فاطمه ببخش
من فقط ی دختر بچه هفتهشتساله بودم.
درک کردن محیط اطرافم برام سخت بود .
نبودن تو ک همهکسم بودی سختتر ..
از تنهایی ترس نداشتم .
از این ک برگردم و ب درهای بسته بخورم هم نمیترسیدم .
من فقط از نبودن ت میترسیدم»
گریه من و تو از این بود که، دوام این باهم بودنهامون کمه .