سلام عزیزم؛ نمیدونم کی، چه ساعتی، چه سال و چهماهی این نامه رو باز بخونی .
از گرم ترین روزهای سال در حال نوشتنم در این مکان، امروز فهمیدم ده سال، از ده سال پیش استاد جلوترم، اون در آستانه سیسالگی دویده و با پشتکارش خودش رو کشیده بالا .
و من امروز در آستانه بیستسالگیام در جایگاه گذشته او ایستادهام .
این ک استاد توی زندگیش اول درس خونده و چالش های شخصی رو گذرونده و در آستانه سن پختگی به سمت این کارها اومده بهم انگیزه میده ..
بهم انگیزه میده که در آینده میتونم جلوی هنرجوم بایستم
سینه سپر کنم و وقتی ازم میپرسه چجوری و کی شروع کردی بگم وقتی همه همکلاسیام هنوز تازه درگیر یافتن کار و ایده جدید بودن، من ایده هام رو شبها رویا بافی میکردم و سپیدی روز ک میزد ب اجرا گذاشته میشد .
«تنهای تنها»
و شاید گفتم بهشان
همانطور که احساسم و منطقم با هم در آن روزگار بیست سالگی در جنگ بودند . هم کار میکردم، هم درس میخواندم و هم ایده های ذهنیام را میساختم .
مهم نیست برایم ک با حجم فکرها، پژمرده شوم در این سن .
من از مرد هشتادساله
که سردی و گرمی روزگار را چشیده، برای رفتن آمادهترم .
به فرشته مرگ برسانید، این همه تقلا برای بقا بهانست