احساس تو خالی بودن عجیبی دارم،انگار از بدنم افتاده م بیرون و حالا فقط دارم از دور بهش نگاه میکنم ،انگار چند لحظه فقط تصویری از خودم هستم. همه چیز توي دنیا،دنیایی که من توش گیر كرده م، فقط يه نسخه ي المثني ست ، يه تقليد كم ارزش از واقعيت.
از يه جايي به بعد مغز آدم به طور عقلاني توجيه نميكنه .از يه جايي به بعد بي خيال ميشه ،خفه ميشه و خاموش ميشه
پوچی عمیقی درونم حس میکنم ،هیچ احساس دیگه ای ندارم.مردن اینجوریه.
من مُرده م،اماً نميتونم جلو زندگی کردنمو بگیرم.درست در لحظه ای که شروع میکنم به خندیدن ،بیهوده بودن همه چیز دوباره در ذهنم خطور میکنه.
