دنیام برای نوشتن توی این بازه از زندگیم،کهنه شده ،
انگار مدتهاست باید جیزهایی وجود میداشتن و ازشون مینوشتم ،ک وجود نداشتن در واقعیت ،و ذهن و کاغذام ،خالی موندن .
عشقی توخالی و بی سرانجام،اهدافی پراکنده،و زندگی ای پر دغدغه ک مثل پُرزهای توی هوا میشینه رو همه ی اینا و میپوشونشون...
اگر بتونم بخودم فرصت بدم
هیچ چیز ب عنوان یه دستاورد توی زندگی برام جای نوشتن داستانامو نمیگیره(بجز اگاهای توی مسائل روانشناسی ) ،مثل گاهی وقتا ک ب اولین داستان بلندم نگاه میکنم و حس شوق و دارایی بهم دست میده،هرچقدرم ک ب عنوان اولین کار ،کامل و خوب نباشه ...دلم میخواد ی روز بیام اینجا و بنویسم از داستانایی ک کاملشون کردم و چاپ ...
داستانی ک الان کاملش کردم ،یه داستان بلند از ماجراییه ک قراره یه رومان ،یا حداقل یه داستان بلند دیگه ،بطور مفصل از زندگی پلیسی و تبهکارانه ی کاراکترا داشته باشه،ولی چون هنوز توی مسائل زیادی ازش وسواس دارم،هنوز کامل نیست و سالهاست معلق مونده(قبلا درموردش پست گذاشتم)
کلا چند تا داستان مهم دارم ک باید روشون کار بشه
داستان ایوا
(ک درواقع رومانه و یه مینی رومان جداگانه ازش کامل نوشتم به نام ابهام )
داستان مسافر و شبح ک یکم اندازه ی اولی قدیمیه
دوروتی د (کتاب نیست داستان کوتاه در یک کتاب)
پیچک(داستان کوتاه در یک کتاب ) و از این نمونه ها کوتاه تر زیاد هست و همه قراره وارد یه مجموعه ی مهم ک اسمشم لو نمیدم باشن