توی مترو یه دختره با ساندویج و سس اش اینقدر نزدیکم بود ک میتونستم از ساندویجش گاز بزنم و بخورم و بوش توی دماغم بود مسخره.
امروز رفتیم میر داماد پیش روانپزشکم و درمورد شرح حال جدیدم بهش گفتم .
لیست قرصام از سه تا شد ۶ تا ^-^
هرچند ،بازم ب لطف قرص ها+ذهنیات خودم، امید به زندگی دارم و بنظرم همین بهترین نکته ی روند درمان و زندگیه.
این جنگی ک شد از نظر روحی و فکری برای من یه شوکِ یادگیری بود.
فهمیدم باید هرچه سریع تر برای زندگی کردن اقدام کرد!
هر چه سریع تر عوامل ناچیز یا خارج از کنترل رو کنار گذاشت!...
این زندگی فقط یکباره .زندگیش کن.
+برام مهم نیست اگه کسی لیست داروهای اعصابم رو ببینه هر فکری کنه🤗 =یعنی برام مهمه و شاید دلم بشکنه