در شهر..



اگر باران ببارد؛ برای هر دویه ما می بارد..


از قابِ پنجره می بینم؛ شهر در حالِ طلوع است.

صبح بخیر..صبحمان بخیر.

پرنده ها؛ خفه از غم؛ بی اشتیاق برای شکستنِ سکوته صبح.

کوچه های عشق پَرَست؛ رَدِ قدم هایت را به فراموشی هدیه داده اند.

سایه ها لبریز از تو؛

مرا به شک می اندازند.

بدونِ موسیقیِ نگاهت؛ خیابان همیشه محکوم به خاموشیست..

بدونِ حرف..

یک خروار تنهایی، در قلبِ آیینه های شهر می رقصد..

حتی پدر بزرگ در خواب هایم غمگین است!..

همه ی کودکان؛ گِرِه خورده در پارک های شهر مرا تماشا می کنند..

می دانی..

من؛

برای تمامِ داستانم؛ هزاران کتاب به زندگی نشر داده ام..

اما برای " تو " ؛

تمامِ احساسم در یک جمله خلاصه می شود:

بدونِ دست هایت؛ نمی توانم..!

پاییز هم که بیدار شود؛

برایمان برگ گریه می کند...





نمی توانم..