یک چیز ترسناکی که متوجه شدم؛ به نظر کل عزت نفس و اعتماد به نفسم از بین رفته
منی که راحت همیشه ایده میدادم، نقد میکردم و فیدبکهای خیلی تلخ میگرفتم؛ از اشتباه کردن ترسی نداشتم و عاشق چالش ها بودم، تبدیل شدم به یه گلدون چینی نازک، لبهی طاقچه
که تیکه های شکسته ش رو با تف به هم وصل کردن. هر لحظه ممکنه سر بخوره پایین و خرد بشه...
به شدت توی کار میترسم از ارتباط برقرار کردن و صحبت کردن، مبادا چیزی بگم که طرف اشتباه برداشت کنه و ناراحت بشه، مبادا چیزی رو اشتباه کنم و مبادا کسی بفهمه من احمقم، عرضه نداشتم، اشتباه بودم و اشتباه هستم...
از ترس اینکه نقد بشم؛ مخالفت نمیکنم، ایده ای نمیدم. چشم و گوش بسته میرم جلو. مدام میترسم نکنه سوتی ای بدم و آسیبی بزنم.
در نتیجه مدام در پی اثبات خودمم و حس میکنم این رفتارم بقیه رو اذیت میکنه چون میدونم اینا به خاطر عزت نفس پایین و سطح اضطراب بالاست، دقیقا با همکارای قبلی تجربه کردم و این رفتار رو دیدم... اما اون موقع من کنار همکارام بودم، قدم به قدم باهم درستش کردیم. فکر میکنم نمیتونم اون فاطمه ای باشم که کنار همکارام بودم...
به جاش محکم با ضربات چاقو حمله کردم به خودم.
فاطمه نیمه جونی که از کار قبلی زنده بیرون اومده رو خودم دارم میکشم...
از خودم در برابر خودم میترسم در عین حال، فکر میکنم جز خودم پناهی ندارم. پارادوکس متحرکم!