از وقتی یادم میآد، همیشه سرِ من بین مامان و بابام دعوا بود. وقتی یکیشون قهر میکرد، دنبالش میدویدم و گریه میکردم تا از پیشم نره. خودم رو مقصر رفتن و دعواهاشون میدونستم...
بالاخره خدا بهم رحم کرد و وقتی پنج سالم بود از هم جدا شدن. این جدایی، با وجود همهی اثرات مثبت و آرامش روانیای که برام داشت، یک چالش همیشگی هم با خودش آورد: نیاز همزمان به هر دوشون و احساس گناهی که هر بار، وقتی پیش یکیشون خوشحال بودم، سراغم میاومد.
بعد از جدایی، پدرم رو انتخاب کردم و باهاش موندم. طبق حکم دادگاه، آخر هفتهها فقط ۲۴ ساعت پیش مامانم بودم. برای من همون ۲۴ ساعت کافی بود. وقتی بزرگتر شدم، به مامانم گفتم ماهی یکبار دیدنش کافیه و بیشتر از اون لازم نیست.
توی این سالها، به مامانم اجازه نمیدادم بغلم کنه یا منو ببوسه. راستش حالم بد میشد و احساس گناه میکردم.
احتمالاً این حس گناه نتیجهی شستوشوی مغزیای بود که از طرف پدر و خانوادهی پدریم اتفاق افتاده بود؛ برای اینکه توی دادگاه پدرم رو انتخاب کنم و هیچوقت مامانم رو برای حضانت انتخاب نکنم. البته، حس گناه نتیجه کتک هایی که از مامانم میخوردمم بود. که چرا با وجود کتک هایی که زده بود، من هنوزم میخواستم پیشش باشم!!
این قصه همینطور گذشت…
تا اینکه جلسات تراپیام رو شروع کردم. ذرهذره سعی کردم خشمم نسبت به مامانم رو پیدا کنم، ببینمش، از زاویهی نگاه اون هم به ماجرا نگاه کنم و برای آرامش خودم، ببخشمش.
سالهای بعد تلاش کردم به نیاز کودک درونم برای داشتن مامان گوش بدم و مامانم رو بیشتر ببینم. اما همیشه بابام با اقتدار سرکوفت میزد که «چطور راضی شدی؟» و «چقدر نمکبهحرومی!» و من همیشه یک کولهبار سنگین از عذاب وجدان رو با خودم حمل میکردم.
چند روز پیش، برای اولین بار بعد از پنجسالگی، مامانم رو بوسیدم. برای خیلیها شاید عجیب باشه و بگن «خب که چی؟» اما برای من فوقالعاده سخت بود که اجازه بدم دلم برای مامانم ذوق کنه و ببوسمش.
گاهی، تقریباً هر شش ماه یکبار، سعی میکنم ۲۴ ساعت خونهی مامان باشم و با هم حرفهای دخترونه بزنیم تا اون بخش از نیازهام برطرف بشه. بیشتر از این نه؛ چون شدیداً احساس گناه میکنم و نمیخوام بابا ناراحت بشه.
چند روز پیش که با بابا بحثم شد و سه روز خونهی مامانم موندم، بیشترین زمانی بود که تا حالا با هم گذروندیم. حرف زدیم، غذا پختیم، فیلم دیدیم؛ همین. یک زندگی کاملاً عادی. حس جالبی داشت، اما وسط همون حس خوب، باز هم عذاب وجدان ولم نکرد.
از بچگی همیشه یک کشمکش بین داشتن مامان و بابا بوده. دلم برای مامان تنگ میشه، اما هیچوقت شهامت گفتنش رو نداشتم. وقتی پیش مامانم هستم، دلم برای بابا تنگ میشه و کنارش یک احساس گناه عجیب هم دارم و از خودم متنفر میشم که چطور اینقدر سست عنصرم اجازه دادم مامان نزدیکم بشه و کنارم باشه و الان کنارش آرومم!!
باید این رو توی لیستم بنویسم تا حتما با تراپیستم در موردش صحبت کنم....