به طبیعت و معجزه ی گل های بهاری که خیره می شوم ، ذره ذره وجودم ، احساسات آن ها را در خود ، حول محور عشق پیدا میکند ، و چه عشق هایی که مثل گل های عشقه به دنبال زندگی ها پیچیده اند تا جان عشاق را بگیرند و چه لحظه های عاشقانه ای که در هیاهوی جنگ گم شده اند .
شکسپیر میگوید : چون قلب من کشته شود ، قلب خود را زنده مپندار ، تو قلبت را به من داده ای نه از آن بهر که بازش ستانی . باران گلوله های جنگ بر سر هر زمینی می بارد و بعد از آن ، از دل همان خاک های نمور آغشته به خون ، گل های لاله ای می روید که شبنم آن اشک معشوق است و آن دختر دلتنگ ، با خاطره هایت ، تنها و آشفته سرقرار همیشگی است ، به صورت هر غریبه ای که نگاه میکند به دنبال چشمان آشنای تو می گردد ، هر گاه نسیمی به سوی او می آید ، به دنبال بوی خوش تو رهسپار می شود .
درست همان لحظه که از خیال بودن با تو به دنیایی بدون تو باز می گردد ، با دستان لرزانش هر آنچه از تو به یادگار مانده است ، وسایل جامانده ات ، سایه ی حضورت ، مقام قدم هایت ، همه را در آغوش تنگش می فشرد.مگر می شود عشق را از یاد برد و آرام بود؟ برای همیشه همراه تو آمده است و قلب زخمی اش را مدفن حسرت ها و آرزوهایش کرده است . مرگ ما را از هم جدا نکرد بلکه فاصله میان ما برای زنده ماندن بود .
برف که پشت پنجره می نشیند فکر میکنم اگر بودی از پاکی اش به شعف می آمدی ، تو خودت پاک ترین بودی . شهید شده ای و با عزت و احترام به سوی معشوق آسمانی ات پرواز کرده ای ، اما با وفای من ، پس عشق زمینی ات چه؟ باز هم انتظار و صبر ؟ اگر جنگ نبود چه چیزی می توانست دستان ما را از یکدیگر جدا کند ؟ اگر جنگ نبود وعده ی دیدار ما به روز های نیامده و طولانی نمی افتاد. اگر جنگ نبود تو بودی و من فقط همین را از این دنیا می خواستم ، بودنت را .
به یاد تمام همسرانِ شهیدانِ از جان و عشق گذشته.🖤🥀
می شود .