ویرگول
ورودثبت نام
سیروس
سیروسسیروس ؛دل بسته ی داستان، شعر و مقاله با نوشته هایی از دل، برای هم سویی با دیگران.
سیروس
سیروس
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

به وقت دیر فهمیدن

نامه ای به بیست سالگی خودم...

سلام.
نمی‌دانم چه باید به تو بگویم؛ فقط این را بدان که دنیا نامرادتر از آن است که امروز حدس می‌زنی ؛ هیچ‌کس درست راهنمایی‌ات نخواهد کرد.هیچ‌کس به من نگفت، و به تو هم نخواهند گفت که چگونه برای خودت زندگی کنی؛ چه را باید ساخت و چه چیزی فقط سرابی دور است.
من نفهمیدم… یا نخواستم بفهمم… یا اجازه فهمیدن به من داده نشد. شاید روزگار، شاید تقدیر؛ و شاید تنها مقصر خودم بودم. کودکی‌ام گذشت و کسی چیزی نگفت. نه ثروتی اندوختم، نه قهرمان شدم، نه قصه‌ای ساختم که با افتخار تعریفش کنم؛ فقط خسته شدم—آرام، بی‌صدا. جوانی‌ام چراغی بود که کسی شعله‌اش را آهسته پایین کشید؛ نه با حادثه‌ای بزرگ، با هزار زخم کوچک و روزمره  هر روز چیزی از من کم شد: اعتماد… شور… جسارت… رؤیا…
و در عوض چیزی در من زیاد شد: سکوت
سکوتی که مثل نمک روی زخم می‌پاشند و می‌سوزاند. سال‌ها گذشت و من دیدم کسانی را که در همان سال‌ها و حتی در وضعیتی سخت‌تر، از خاکستر برخاستند و به آسمان پرواز کردند. و من… فقط ایستادم و نگاه کردم؛رویاهایم را صرف تماشای پرواز دیگران کردم. نه بالی بود، نه پروازی؛ من فقط نگاه کردم… و آهسته ته کشیدم.

فرودگاه گرم و شلوغ بود، اما من در درون خودم سرد و تنها ماندم. صدای قدم‌های او صدای رفتن
هنوز در گوشم است. او رفت، با بلیتی در دست و امیدی در دل؛ و من ماندم، با حسرتی که در برفِ خاطره‌ها قدم می‌زد. روزهای برفی جلوی چشمم رژه می‌روند: دست‌های یخ‌زده‌ای که گرم می‌شدند، لبخندهایی که در سردترین روزها گرمای جان بودند، و نگاهی که جهان را جورِ دیگری می‌دید. اکنون اما… برف سرد است و باد بی‌رحم، و حسرتی که قلبم را به مشت می‌فشارد.

اگر روزی در مقابلم بایستی، با همان چشم‌های پر از رؤیا، دستت را محکم می‌گیرم و تلنگری سخت می‌زنم و می‌گویم: بیدار شو و یاد بگیر؛ اگر پرواز دیگران را دیدی، فقط تماشا نکن
نگاه کن تا پرواز را یاد بگیری. اگر یاد نگیری و نتوانی پرواز کنی، به روزگار من بدل می‌شوی: به حسرت‌های تلنبار، به شب‌هایی مانند امشب که برف می‌بارد و تو با حسرت روزهای گذشته، رفتن دیگران را می نگری و فقط رد قدم‌هایت را دنبال می‌کنی
و می‌فهمی چیزی را برای همیشه جا گذاشته‌ای
سرمایه و سودت را با هم باخته‌ای.

عشق؟ نه آمد، نه ماند، نه امید داد. هرچه بود، نبود؛ و من با نبودنش زندگی کردم. هر لحظه چیزی از من کم شد و در عوض سکوت و حسرت روی هم انباشته شدند. به گذشته که نگاه می‌کنم، نقطه روشنی نمی‌بینم نه خاطره‌ای نجات‌بخش، نه جای عزیزی. هرچه هست، مجموعه‌ای‌ست از نشد، دیر شد، نفهمیدم.
در را که باز می‌کنم؛ خانه سرد است
مثل گذشته، مثل آینده؛
مثل همه‌چیز. صدایم در خودم می‌پیچد: کاش کسی آن وقت‌ها می‌گفت…کاش خودم می‌فهمیدم…کاش به‌جای تماشا… پرواز می‌کردم. و بزرگ‌ترین درد من این است: هیچ‌کس نفهمید چه بر سرم آمد، و من دیر فهمیدم
یا اصلاً نفهمیدم
و حالا وقتی برای فهمیدن نیست. پس ساکت بنشین… و تاب بیاور؛ اگر توانستی، خاکستر باش—که آنچه مانده است هنوز همان نگاه‌کردن و تحمل این سکوت و این تلخی‌ست.

پرواز
۹
۲
سیروس
سیروس
سیروس ؛دل بسته ی داستان، شعر و مقاله با نوشته هایی از دل، برای هم سویی با دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید