سیروس·۶ روز پیشبه وقت دیر فهمیدننامه ای به بیست سالگی خودم...سلام.نمیدانم چه باید به تو بگویم؛ فقط این را بدان که دنیا نامرادتر از آن است که امروز حدس میزنی و هیچکس درس…
سیروس·۸ روز پیشیادداشتی از دفترچه خاطرات یک مردهباز چشمم وا شد از خوابِ سحرگاه غریب،نور میلغزید آرام از در، همچون یک خیال.بویِ شبنم در هوا پیچید، چون حس بازگشت،خانه میخندید با یاد پدر،…
سیروس·۱۸ روز پیشپرده آخرو پرده افتاد.لحظهای که هیچ لحظهای دیگر نبود، در وجودت طنین انداخت: حقیقت، تنها سایهای از ریا بود.تو، بازیگری خاموش، در صحنهای که هرگز س…
سیروس·۲۴ روز پیشکافه ای که ساعت نداشتگاهی یک گفتوگوی چند دقیقهای میتواند بیشتر از یک رابطهٔ چندساله در آدم بماند. این داستان دربارهٔ همان چند دقیقه است.کافهای که ساعت نداشت…
سیروس·۲۵ روز پیشنسرین دختری که از پاییزبیرون نیامدپاییزِ شصتوچهار من را تا قائمشهر کشاند؛ با دلی زخمی از جنگ و عشقی که در موشکباران دود شده بود. از شهری آمده بودم که هر غروب، صدای آژیر…
سیروس·۱ ماه پیشاز عاشقی تا نویسندگیکنار میز کوچک تحریر نشسته بودم و وسایلی که برای نوشتن لازم داشتم، با دقتی مضحک اما صادقانه چیده بودم: چند برگ کاغذ سفید، مداد، پاککن و دو…
سیروس·۱ ماه پیشطلوع سپیده دماین متن قسمت دوم داستانک دفتر شعری در میان گله است قرار داشتم به اشتراک بگذارم که بهر دلیل به تاخیر افتادچند ماه بعد، مرد جوان در سپیدهدم…
سیروس·۱ ماه پیشتوهم یا هذیان یک مرد پیرنمیدانم اینها هذیاناند یا فقط صدای کسی که در اتاقی بیهوا گیر کرده. چشم که باز میکنم، تاریکی روبهرویم نشسته. نه میدانم صبح نشده یا غر…
سیروس·۱ ماه پیشپاییزانپاییز که میرسد، هوای شهر بوی دلتنگی میگیرد؛ انگار باد، دستی نامرئی است که روی شانههای آدم مینشیند و آهسته میگوید: یادت هست؟برگها آرام…
سیروس·۱ ماه پیششیداییاز اولش خیال میکردم آدم حسابشدهایهستم؛ از آنها که دلشان را با میخ عقل به دیوار سینهشان میکوبند که تکان نخورد. با خودم میگفتم: نه، م…