نمیدانم اینها هذیاناند یا فقط صدای کسی که در اتاقی بیهوا گیر کرده. چشم که باز میکنم، تاریکی روبهرویم نشسته. نه میدانم صبح نشده یا غروب رفته، نه میدانم هوا ابریست یا نه. راستش مدتیست زمان مثل ریسمان پارهای از دستم رها شده؛ هر جا میرود، بگذارد برود. من دیگر دنبال چیزی نمیگردم.
چشمهایم را میبندم، شاید خواب بیاید و بگوید برگرد. اما خواب هم رحم ندارد. کابوسهایی میآیند که میدانم خواباند؛ مثل اینکه کسی لای در گیرت بیندازد و بگوید: ببین، همینقدر اختیار داری. خندهدار است؛ حتی در خواب هم آزادیام قرضی است.
امشب بدنم مثل میدان جنگ است. روی شانهی راست نمیتوانم بخوابم؛ تاندونی که سالهاست پاره مانده، اعتراض میکند. سمت چپ میچرخم، آن یکی دست مثل تکهای چوب بیجان افتاده. طاقباز میخوابم؛ پتو را روی صورتم میکشم، هوا خفه میشود. بیرون میآورم؛ سرمایی میزند به کلهی کممویی که انگار زمین لختِ زمستان خورده باشد. بلند میشوم کلاه کاموایی بیاورم. نصفه میگذارم. نه گرمم، نه سرد. فقط معلق.
نفسم هم بند میآید؛ این پولیپ لعنتی گاهی راه نفس را مثل قفل زنگزده میبندد. دکتری گفت عمل کن—گفتم نه. ترجیح میدهم همینطور خفه شوم تا اینکه مردم فکر کنند دماغم را برای خوشگل شدن دستکاری کردهام.
چشمم که گرم میشود، کامیونی از پایین خیابان زوزه میکشد. ساعت سه صبح. انگار جهان با من دشمنی شخصی دارد. پنبه میچپانم توی گوش. پاشنهام تیر میکشد؛ خار پاشنه چند ماه است صبحها میخ داغ در استخوانم فرو میکند. گفتند آمپول بزن. نخواستم. آدم فقط یکبار باید تسلیم درد شود؛ همان یکبار هم زیاد است.
مینشینم تا شاید راحتتر شوم. اشتباه میکنم. دنیا دور سرم میچرخد؛ نه چرخش معمول، چرخشی که انگار دستی از بالا یقهات را گرفته و دارد تکانت میدهد.سفت میافتم. سقف میچرخد، زمین میچرخد، خودم میچرخم. تشک را میگیرم و چشم میبندم. اوضاع بدتر میشود؛ انگار سقف و زمین مسابقه گذاشتهاند.
صدایی میگوید: «چی کار میکنی؟ چرا تلوتلو میخوری؟»
جواب نمیدهم. فقط میگویم: «قرص تهوع.»
میآورند. همانطور درازکش قورت میدهم. آب میریزد روی بالش. پنج دقیقه، ده دقیقه… بالاخره زمین کوتاه میآید.
اما همین که مینشینم، حمله شروع میشود. انگار فکرها پشت در منتظر باشند. یورش میآورند. هرکدام با چاقویی در دست. خاطره، ترس، درد، زخمهای قدیمی. هیچچیزشان نو نیست؛ فقط هر شب تیزتر میآیند.
با خودم میگویم: کاش در یکی از آن کشورهایی بودم که شش ماه روز است و شش ماه شب. فقط همین. اگر فصل تاریکی بود، میخوابیدم و خیال میکردم زنده نیستم. در تاریکی آدم کمتر میفهمد نفس میکشد.
خواب، کابوس، هرچه…
فقط نه این بیداری که هر ثانیهاش عمر یک پیریست که نمیخواهد اما هنوز زنده مانده.