ویرگول
ورودثبت نام
سیروس
سیروسسیروس ؛دل بسته ی داستان، شعر و مقاله با نوشته هایی از دل، برای هم سویی با دیگران.
سیروس
سیروس
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

طلوع سپیده دم

این متن قسمت دوم داستانک دفتر شعری در میان گله است  قرار داشتم به اشتراک بگذارم که بهر دلیل به تاخیر افتاد


چند ماه بعد، مرد جوان در سپیده‌دمی دل‌انگیز دوباره راهی روستا شد؛ با امید آن‌که آن دفتر شعر گمشده را بیابد. در این مدت بارها آن روز عجیب و تلخ را در ذهن خود مرور کرده بود. اکنون به سطحی از آگاهی رسیده بود که بتواند رفتار گله را در خوردن دفتر شعر تا اندازه‌ای درک کند. مسیری درونی را آغاز کرده بود؛ سفری از خشم به فهم.
می‌دانست که آن روز، گله خطاکار نبود. با خود گفت:
وقتی جمعی گرسنه باشد، نخست شکم را می‌بیند، نه معنا. گله چه می‌دانست میان سبزه و کاغذ چه فرقی هست؟ گرسنگی، پرده‌ای است بر نگاه. شاید نه آن‌ها، که من مقصر بودم؛ پیش از آن‌که سیرشان کنم، خواستم از معنا سیرابشان کنم.
در دل پذیرفت که آگاهی، نخستین گام معرفت است؛ و معرفت، بی‌نان، راهی کوتاه دارد. با این اندیشه، آرام از تپه پایین آمد و میان گله قدم گذاشت.
چراگاه نیمه‌خشک بود، ترک‌خورده از بی‌آبی. میان سنگ‌ها، بوته‌هایی کم‌جان هنوز می‌جنگیدند برای زنده ماندن. گله بی‌قرار، سر در پی هر علف ناچیز داشت.
در میانشان، بره‌ای تازه‌متولد کنار تکه‌ای از همان دفتر دراز کشیده بود. پوزه‌اش را روی کاغذ گذاشته بود، انگار که نگهبان چیزی ارزشمند باشد. شاید حس کرده بود این برگ‌ها بوی اندیشه‌ای دارند؛ چیزی که هنوز برایش ناشناختنی، اما دوست‌داشتنی بود.
مرد جوان نگاهش کرد و لبخندی آرام بر لبش نشست. دریافت که دفترش را یافته است، اما نه در آن ورق پاره؛ در فهم تازه‌ای که از زندگی به دست آورده بود. پس بی‌صدا از همان راهی که آمده بود، برگشت.
بره هنوز کنار ورق پاره بود، و سگ پیر همچنان پاسدار گله. نسیمی خنک از دشت برخاست و در روشنایی طلوع، بره سر برداشت و به افق چشم دوخت.
در چشمان کوچک او نوری بود تازه؛ نوری نه از تقلید، بلکه از دانستن.
و شاید همین، نخستین سپیده بود:
آغاز فهم، حتی در دل گرسنگی.

۱۱
۰
سیروس
سیروس
سیروس ؛دل بسته ی داستان، شعر و مقاله با نوشته هایی از دل، برای هم سویی با دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید