ویرگول
ورودثبت نام
سیروس
سیروسسیروس ؛دل بسته ی داستان، شعر و مقاله با نوشته هایی از دل، برای هم سویی با دیگران.
سیروس
سیروس
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

نسرین دختری که از پاییزبیرون نیامد

سخنی با همراهان
این نوشته‌ها تنها زمانی کامل می‌شوند که از نگاه شما عبور کنند. اگر به خوانش آن نشسته‌اید، خواهشی دارم: مرا از نقد، نظر و تذکر بی‌نصیب نگذارید. هر حرف شما چراغی است که می‌تواند این مسیر را روشن‌تر و زیباتر کند. با سپاس

پاییزِ شصت‌و‌چهار من را تا قائم‌شهر کشاند؛ با دلی زخمی از جنگ و عشقی که در موشک‌باران دود شده بود. از شهری آمده بودم که هر غروب، صدای آژیر بوی مرگ می‌داد و «دوستت دارم» گفتن شبیه قمار با جان.
شمال اما مثل مرهمی پنهان بود.
بوی خاک خیس، صدای باران، و مهی که میان درختان می‌دوید… انگار طبیعت به جای من نفس می‌کشید. من فقط نگاه می‌کردم؛ به برگ‌ها، به آسمان، به آرامشی که سال‌ها گم کرده بودم.
خانه‌ای کوچک گرفتم با حیاطی پر از پرتقال و نارنگی. گاهی میوه‌ای می‌افتاد روی زمین و جعلی از خوشامد می‌زد؛
«خسته‌ای… بیا. اینجا هنوز زندگی هست.»
بهار که آمد، شکوفه‌های بهارنارنج در کوچه‌ها می‌پیچید و درست همان وقت بود که سرنوشت دوباره مرا برد به جایی که از آن می‌ترسیدم: عشق.
دیدار اول
یک عصر معمولی بود. رفتم خانه‌ی دوستی قدیمی که از تنهایی‌ام خبر داشت. مهمان داشتند: دو خواهر زنش— شیرین و نسرین.
وقتی نسرین وارد شد، جهان یک لحظه مکث کرد.
دختر هجده‌سالۀ آرام، با چشم‌هایی به رنگ برگِ خیس بعدِ باران. موهای طلایی‌اش مثل نوری نرم روی شانه‌هایش می‌لغزید. لبخندش ساده بود، اما بی‌چون‌وچرا هوا را روشن می‌کرد.
به من که نگاه کرد، قلبم کوبید؛
نه تند، نه محکم — نترسیدم، لرزیدم.
آن شب تا صبح خوابم نبرد.
فال حافظ؛ شبِ آغازِ آتش
چند شب بعد، قرار شد فال حافظ بگیریم.
کتاب را که باز کردم، این آمد:
«مدامم مست می‌دارد نسیمِ جعدِ گیسویت
خرابم می‌کند هر دم فریبِ چشمِ جادویت»
اتاق ساکت شد. کسی چیزی نگفت. نگاه‌ها بین من و او جا‌به‌جا می‌شد.
وقتی نسرین فال گرفت، دستش لرزید. صفحه را نشانم داد و من خواندم:
«سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت»
نفسش شکست. آرام بلند شد و به اتاق دیگری رفت.
رفتم دنبالش. پشت به من ایستاده بود. شانه‌هایش می‌لرزید.
فقط گفتم:
«نسرین…»
آهسته جواب داد:
«نمی‌دانم چرا آدم‌ها را زود از دست می‌دهم…»
نمی‌دانستم این جمله پیش‌گویی است।
سکوتی که از اعتراف بلندتر بود
از آن شب بعد، حضورش برایم مثل نوری در مه بود. گاهی در بازی‌ها که نگاهش به من می‌افتاد، دنیایم روشن می‌شد. اگر با دیگری می‌خندید، روحم می‌لرزید.
تا یک عصر بارانی…
چای از دستش ریخت.
انگشتانمان به هم خورد.
لحظه‌ای کوتاه، اما پر از چیزی که نمی‌توانستم نامش را بگویم.
گفت:
«ببین… حتی چای هم به سمت تو می‌آید.»
لبخند زد. من خندیدم. اما درونم شعله کشید.
می‌توانستم بگویم «دوستت دارم»؛
ولی نگفتم.
ترسیدم. همان ترسی که زندگیِ خیلی‌ها را خراب کرده:
ترس از خوشبختی.
آن روز که عشق از دست رفت
کم‌کم دیدارهایمان بیشتر شد تا روزی که فردی آمد خواستگاری شیرین. من — با حسادتی که نامش را «مصلحت» گذاشته بودم — مانع شدم و گفتم خانواده باید اول بداند.
نتیجه؟
شیرین و نسرین هر دو رفتند.
نسرین روز رفتن…
گوشه‌ای نشسته بود و بی‌صدا گریه می‌کرد.
فقط توانستم بگویم:
«جانم…»
سرخ شد. زیر لب گفت:
«چرا این‌همه تردید؟ کاش سرنوشت کمی مهربان‌تر بود…»
و رفت.
و من… نصفم را جا گذاشت.
جست‌وجوی دیرهنگام
مرخصی گرفتم. رفتم شهرشان.
کوچه‌ها را گشتم. خانه‌ها را.
اما او را نیافتم.
یک‌بار انگار صدایم کرد. ولی نای برگشتن نداشتم. شاید از ترس دوباره‌سوختن، شاید از ترس پذیرفته‌شدن.
بعضی‌ها از شکست نمی‌ترسند؛
از خوشبختی می‌ترسند.
سال‌ها بعد…
ازدواج کردم. زندگی رفت.
تا اینکه بعد از سال‌ها، دوباره در خانه‌ی همان دوست دیدمش.
نسرین دو کودک داشت.
چشمانش همان بود — سبز، عمیق، صادق — اما خستگی در ته‌شان نشسته بود.
لبخند زد و گفت:
«هنوز هم همان سکوت را داری؟»
می‌خواستم بگویم:
«تو هنوز هم همان نسرینی…»
اما نگفتم.
چیزی نگفتم. فقط رفتم.
و فهمیدم که بعضی اعتراف‌ها اگر دیر گفته شوند، دیگر اعتراف نیستند؛
فقط حسرت‌اند.
هنوز در همان غروب مانده است
سال‌هاست هرگاه نامش را می‌شنوم، دلم می‌لرزد؛
مثل شاخه‌ای در باد.
گاهی خیال می‌کنم هنوز همان‌جا ایستاده است:
در غروبِ پاییزِ شصت‌و‌چهار،
بین عطر اقاقی‌ها و صدای حافظ،
با لبخندی که سال‌هاست از ذهنم پاک نشده.
عشق گاهی نه ماندن است و نه رفتن؛
یک لحظه است — لَختی کوتاه —
که در تمام عمرِ آدم جاودانه می‌شود.
و نسرین…
برای من همان لحظه است.
لحظه‌ای که هنوز، بعد از این همه سال، در باد می‌شنومش که می‌گوید:
«آدم‌ها را زود از دست می‌دهم…»
و من، هنوز در همان غروب مانده‌ام.

۱۴
۶
سیروس
سیروس
سیروس ؛دل بسته ی داستان، شعر و مقاله با نوشته هایی از دل، برای هم سویی با دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید