ویرگول
ورودثبت نام
سیروس
سیروسسیروس ؛دل بسته ی داستان، شعر و مقاله با نوشته هایی از دل، برای هم سویی با دیگران.
سیروس
سیروس
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

یادداشتی از دفترچه خاطرات یک مرده


باز چشمم وا شد از خوابِ سحرگاه غریب،
نور می‌لغزید آرام از در، همچون یک خیال.
بویِ شبنم در هوا پیچید، چون حس بازگشت،
خانه می‌خندید با یاد پدر، با مهر و حال.
دیدمش آرام و روشن، در نشیمن، خسته‌دل،
گفت با لبخند: کی می‌روی، جانِ پدر؟
– گفتمش: فردا، اگر باشم، بی‌زوال.
او وداعی دوست نداشت – از پس پرده، بی‌صدا،
نگاه می‌داشت از نهان پنجره، ما را چون هلال.
مادرم بنشسته آن‌سویِ میز چوب‌ساز،
با سماور، چای تازه، عطری لایزال.
گفت: چای تازه‌دم است ای جان پسر،
بوی کودکی‌ست در جان من، هر چند باشد محال.
خنده کرد و گفت: یادت هست؟ گفتی: می‌رسی؟
گفتمش: آری، رسیدم؛ بی‌خبر، چون یک ملال
بادِ سردی آهسته بر پایم نشست، آرام و نرم،
چون نگاهی مهربان از یک وصال.
خانه پر شد از سپیدی، جان من بی‌وزن شد،
مرگ، خود دری بود به حیات دیگرم  چون پروانه ای با هردو بال.
در افق لبخند پدر، در حیاطِ چای مادرم،
خانه‌ای روشن هنوز، در دل من، با حس و حال.

۱۰
۲
سیروس
سیروس
سیروس ؛دل بسته ی داستان، شعر و مقاله با نوشته هایی از دل، برای هم سویی با دیگران.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید