
دقیقا نمیدونم چندسالم بود چهار شایدم پنج؛
فقط یادمه دنیا خیلی کوچیک تر از الان بود و همه ی دنیای من یه پیکان آبی بود که بابام با همون ژست خودش پشتش مینشست.
انگار نه انگار که ماشین دیگه زوارش در رفته بود!
برای من اون پیکان باحال ترین ماشینی بود که میشناختم.
هر شب جمعه ساعت 6 که میشد منتظر زنگ تلفن بودم که برنامه شب چیده بشه و ما با اون پیکان آبی بریم دنبال خاله هام و بچه هاشون.
منم با اون ذوق بچگانه که هنوز معنی زمانو نمیفهمید روی پاهای بابام پشت فرمون مینشستم تا بقیه توی ماشین بتونن جا بشن!
وقتی خاله هام سوار میشدن هجوم صدای خنده بلند،ماشین رو پر میکرد،انگار همون موقع ها پیکان آبی ام سر حال میشد و اون صدا های عجیب موتورش دیگه به چشم نمیومد.
مقصد معمولا پارک بود؛جایی که الان خالی و خاکستریه.
وقتی میرسیدیم پارک؛ من اولین نفری بودم که از ماشین پیاده میشدم بابام با همون لحن همیشگیش میگفت : «آروم بابا جان»
ولی من کجا گوش میدادم؟! انگار تمام دنیا برام همون چندساعت توی پارک خلاصه میشد.
ولی اصل داستان برای من همیشه برگشت بود؛وقتی سوار ماشین میشدم تا برسیم خونه من شروع میکردم به گریه کردن؛
انگار دلم نمیخواست اون لحظه هام تموم بشن انگار که دیگه نمتونستم بهشون برسم .
بابام همیشه توی آینه بهم نگاه میکرد و لبخند میزد و میگفت:
« باشه بابا جان،دفعه بعدم میایم»
ولی من معنای دفعه بعدو نمیفهمیدم فکر میکردم این بار که اومدیم آخرین باره همونطوری که یک بار بدون این که بدونم آخرین باره با همون پیکان آبی رفتیم پارک و دیگه نرفتیم.
حالا که سالها گذشته اون لحظه ها تبدیل شدن به یک خاطره دور و قشنگ.
همین چند وقت پیش،وقتی از خیابون رد میشدم یه پیکان آبی دیدم؛
همون رنگ، همون مدل.
انگار یکی یقه منو گرفتو پرتم کرد به خاطراتم
ناخودآگاه وایسادم و ازش عکس گرفتم.
گاهی فکر میکنم اگه اون پیکان هنوز بود، شاید میشد دوباره با خالهها دور هم جمع بشیم، مثل اون روزها که عجله و هزار چیز دیگه نبود.
ولی دنیا عوض شده.
آدمها بزرگ شدن، زمان جلو رفته و اون بچهای که روی پای باباش مینشست، حالا فقط وقتی پیکان آبیو میبینه دلش میلرزه.
با همه اینها، یه چیز هنوز سر جاشه
وقتی یاد اون شبها میافتم، هنوز همون حس قدیمی تو دلم زنده میشه؛
حس اینکه یه پیکان آبی میتونه تمام خوشحالی یه بچه باشه.