بعضی وقتا تو زندگی آدم یه لحظههایی پیش میاد که حس میکنی یه جای امن پیدا کردی، یه جایی که ذهنت نظم میگیره و یهو یه فکری مثل جرقه میزنه تو سرت که یه نتیجهای میگیری. مهم نیست اون نتیجه درست باشه یا غلط، مهم اینه که یه جورایی مسیر زندگی و شخصیتت رو شکل میده.
این اتفاقا معمولاً خیلی کم پیش میاد، شاید کمتر از انگشتای یه دست. مثل اینه که کلی سرنخ رو سالها جمع کرده باشی و بعد یهو تو یه لحظه بگی: «آها! فهمیدم!»
برای من، دو تا چیز خیلی مهمه: «زندگی شرافتمندانه» و «بزرگ منشی». این دو تا رو فقط با چند تا کلمه نمیشه گفت، چون هر کسی تعریف خودشو ازشون داره.
«زندگی با شرافت» واسه من یعنی همین الان، که یه شخصیت اجتماعی داشته باشم، بدون اینکه پول یا قدرت زیادی داشته باشم که منو هر جا بخواد ببره یا منو بازیچه خودش کنه. یعنی یه زندگی معمولی داشته باشم که مجبور نباشم به خاطر نیاز، کاری رو بکنم که دوست ندارم.
اما «بزرگ منشی» واسه من یعنی ارزشمند بودن، فارغ از اینکه چقدر پول تو جیبم دارم. شاید یه نفر با پول کم هم از چیزای کوچیک لذت ببره، یا حتی بدون پول و حمایت، بتونه خودشو کنترل کنه. بعضی آدمای پولدار هم هستن که همش نگران پولشونن و نمیدونن چطور خرجش کنن. انگار همهی هویتشون خلاصه شده تو مدرک دانشگاهی، رفیقای خاصشون یا همون پولشون.
احترام رو باید به دست آورد، نه فقط با داشتن چیزا و استفاده از اونا. احترام چیزیه که هیچوقت نمیتونن ازت بگیرنش؛ خودِ خودِ تو.
خلاصه اینکه، جدا از این کاغذبازیا و روابط، داشتن یه هویت مشخص و دونستن اینکه تو زندگی چی میخوای، واسه من خیلی مهمه و قابل احترامه.
شاید هم این فکر من، ناشی از قدرت حاصل از ازادی عمل و تصمیم گیری و عبور از مادیات در لحظه باشد. مهم نیست. همونطور که تاکنون گذران زندکی کردم با همه ی پستی و بلندی ها، از این به بعد هم همینطور پیش خواهد رفت.