Mosi·۱ ماه پیشمعنای واقعیروزها در رخوتی بیپایان غرق میشوند و شبها، خشم فروخورده در گلوگاهِ سکوت میپیچد. وقتی چشمانت را میبندی، کابوسهای گذشتهای که مدتهاست د…
Mosi·۱ ماه پیشتو با بقیه فرق داریخیلی دردناک و حتی احمقانه است که بعد از تمام تلاشهایت، در نهایت این دیگران باشند که تصمیم بگیرند آیا تو شایستهی داشتن یک شغل هستی یا نه؛…
Mosi·۱ ماه پیشحسرت عدالتهیچ چیز دیگر شبیه گذشته نیست. امید انگار رخت بربسته و شادی در هالهای از ابهام گرفتار شده است. سلامت نیز در بند داروست و زیبایی در زندان غم…
Mosi·۱ ماه پیشزندگی روی آبنورِ کمجان غروب، چهرهی جوزپه را روشن کرده و چشمهایش، قصههایِ هزاران سفر را در خود دارند. او روی قایق چوبی کوچکش نشسته است. ونیز، شهری ک…
Mosi·۱ ماه پیشخاطراتت را به قتل برسانخاطره، اين جسد گرم زمان است؛ چيزي كه ميپنداريم زنده مانده، اما در حقيقت فقط ديرتر از ديگر چيزها ميميرد. ما آن را در اتاقهای تاريك ذهن نگه…
Mosi·۱ ماه پیشلذت شیرین انتقامواقعیتش را نمیدانم که او از پیامدهای کارها و حرفهایی که میزد آگاه بود یا نه. اما این موضوع برایم اهمیتی نداشت، چون تمام خشمم را درون خود…
Mosi·۱ ماه پیشسنگ سیاهباد گرم و متعفن جنوب لای در نیمه باز اتاق کاهگلی مشدی رجب می پیچید و بوی گند فاضلاب بازارچه را با خود می آورد. مشدی رجب در حالی که با انگشت…
Mosi·۱ ماه پیشتعریف شخصی از کلماتبعضی وقتا تو زندگی آدم یه لحظههایی پیش میاد که حس میکنی یه جای امن پیدا کردی، یه جایی که ذهنت نظم میگیره و یهو یه فکری مثل جرقه میزنه ت…
Mosi·۱ ماه پیشموشهای جمجمهساعت سه بعدازظهر جمعه بود. خورشید مثل یک طلبکار بی رحم از پشت پرده های کثیف اتاق خودش را به داخل پرت می کرد تا به من یادآوری کند که هنوز زن…