روزی جدید و دردسر های همیشگی....
بوکوفسکی در کتاب ناخدا برای ناهار رفته و کشتی دست ملوانها افتاده میگه آدم های فقیر و بدبخت انگار زاده شدن که توی صف بایستند.
در این خصوص باید بگم خب انگار ما در این وادی بدبخت زاده شدیم. همه چیز کثافت است. چطور ممکنه زندگی شرافتمندانه داشته باشی وقتیکه برای ساده ترین کار های روزمره باید تو صف باشی، جدا از اینکه در چه سطح از رفاه مالی یا در چه دسته از طبقه اجتماعی قرار میگیری. باید منتظر موند و مطابق حدسیات از شخصیت آدم مسئول منتظر بمونی و طوری رفتار کنی که یک وقت جایگاه ارباب و رعیتی خدشه دار نشه!
یاد دارم برای کار های ویزا در کنسولگری ایتالیا در صف ایستاده بودم، صفی طولانی که برای دریافت حق سفر با پرداخت هزینه های هنگفت باید از انسان بودن خودت چشم پوشی میکردی. مرد متصدی ایرانی و کارمند اونجا بود که با هم وطن های خودش مقل حیوانی دربند رفتار میکرد. او که بود؟ خب اون یک شهروند ایرانی و کارمند ساده بود که حقوق دریافت میکرد. اما فکر میکرد از ما مقام بالاتری داره چون اندکی قدرت بدست آورده و اون رو ابزاری برای تخلیه عقده های خود میدونست!
عجب زمانه ایست. باید گریست و ادامه داد.چطورش را نمیدانم اما میدانم که ما محکوم به زنده ماندن هستیم تا سر و کله مرگ به زمانش پیدا شود.
روز ها سرشار از سرخوردگی، عقب ماندگی و استرس هستند و ما عروسک های خیمه شب بازی!
کلیم کاشانی چه خوب گفت:
قانون گردباد بود روزگار را جز خار و خس زمانه به بالا نمی برد