ویرگول
ورودثبت نام
Mosi
Mosiیک آدم معمولی که فکر میکرد میتونه متفاوت باشه!
Mosi
Mosi
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

تا به کی، تا به کجا؟

همین سؤال ها سال هاست مثل دود در سقف اتاق مانده اند. آدم فکر می کند اگر بیشتر بدود، اگر بیشتر بماند، اگر بیشتر دروغ های قشنگ را باور کند، شاید از این مسیر تاریک بیرون بزند؛ اما زندگی معمولاً چنین لطفی ندارد. زندگی خالی می ماند، حتی وقتی پر از صداست. حتی وقتی خیابان روشن است، حتی وقتی آدم ها می خندند، حتی وقتی چشم ها وانمود می کنند که چیزی را فهمیده اند.

ما دنبال حقیقت می دویم، انگار حقیقت چیزی باشد که بتوان آن را برداشت، در جیب گذاشت و با خود برد. اما هر چه جلوتر می رویم، راه فقط درازتر می شود. روشنایی هم گاهی فقط یک سراب مؤدب است؛ چیزی که از دور به نجات شبیه است و از نزدیک، به هیچ. و همین هیچ، همیشه بیشتر از هر چیز دیگری دوام می آورد.

تلخی حقیقت را همه می گویند، اما کسی از شیرینی دروغ نمی گوید. دروغ، وقتی به موقع گفته شود، مثل یک چراغ کوچک در آخر یک شب کثیف عمل می کند. نه برای نجات، فقط برای ادامه دادن. آدم ها هم انگار همین را می خواهند: نه حقیقت، نه رستگاری؛ فقط چیزی که بتوان با آن تا صبح دوام آورد.

و امید...

امید مثل صفی طولانی است که آخرش را نمی شود دید. آدم ها با چهره های خسته در آن ایستاده اند، هر کدام با سهمی از خیال، با چند تکه آینده خراب، با لبخندی که بیشتر به تسلیم شبیه است تا ایمان. من هم در همان صف ایستاده ام؛ نه چون باور دارم، بلکه چون هنوز راه دیگری پیدا نکرده ام.

این مسیر بی انتهاست.

و شاید تمام ماجرا همین باشد: قدم زدن در تاریکی، دست زدن به دیوارهای سرد، و وانمود کردن به این که مقصدی هست. اما نیست. فقط راه است، فقط خستگی است، فقط این حقیقت تلخ است که هر چه بیشتر می فهمی، کمتر آرام می شوی.

حقیقت
۸
۱
Mosi
Mosi
یک آدم معمولی که فکر میکرد میتونه متفاوت باشه!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید