خیلی دردناک و حتی احمقانه است که بعد از تمام تلاشهایت، در نهایت این دیگران باشند که تصمیم بگیرند آیا تو شایستهی داشتن یک شغل هستی یا نه؛ آیا لیاقت مهاجرت داری یا نه؛ آیا آن ویزای لعنتی را به تو میدهند یا نه.
انگار سرنوشت آدم بیشتر از آنکه در دست خودش باشد، در اختیار شرایط و تصمیمهای دیگران است. تو فقط تلاش میکنی، اما در آخر این جریان زندگی است که مسیر را تعیین میکند.
واقعاً چه فرقی با خریدن یک بلیت بختآزمایی دارد؟ تقریباً هیچ.
همهچیز وابسته به شانس، شرایط و چیزهایی است که از کنترل تو خارجاند.
گاهی آدم آنقدر درمانده میشود که مجبور است خودش را به چیزی نامرئی و نامعلوم دلخوش کند؛ به این امید که شاید یک نیروی برتر به کمکش بیاید. فقط برای اینکه بتواند برای لحظهای خودش را آرام کند و ادامه بدهد.
از آن بدتر این است که گاهی باید تاوان اشتباهات و کوتاهیهای دیگران را هم پس بدهی؛ اشتباهاتی که تو هیچ نقشی در آنها نداشتهای، اما بارشان روی دوش تو میافتد، چون کسی دیگر از مسئولیت فرار کرده است.
در مهمترین لحظههای زندگی هم انگار اختیار چندانی نداری. بیشتر شبیه یک عروسک خیمهشببازی هستی تا یک انسان آزاد.
همهی ما بازیگرهای این نمایشیم؛ بعضی نقش اصلی دارند و بعضی فقط سیاهیلشکرند. اما در هر صورت، انگار نقشها از قبل تقسیم شدهاند.
قبلاً فکر میکردم زندگی سیاه و سفید است. بعد به من گفتند نه، خاکستری است.
اما حالا با اطمینان میگویم که زندگی برای خیلیها چیزی جز سیاهی مطلق نیست.
نمیشود خلاف جهت رودخانه شنا کرد، چون توانش را از تو میگیرد. همراه جریان رفتن هم فایدهای ندارد، چون آب خودش تو را با خودش میبرد.
تنها کاری که میکنی این است که گاهی دستت را به چیزی میگیری؛ چیزی که برای مدتی کوتاه نگهت میدارد و اسمش را میگذاری خوشی. اما این توقف هم موقتی است. دیر یا زود خسته میشوی، یا دستت رها میشود، و دوباره به همان جریان برمیگردی.
شاید برای همین است که میگویند خوشی و خوشبختی ماندگار نیستند، اما غم و رنج همیشه حضور دارند و تو را با خودشان جلو میبرند.
و در نهایت، این مسیر همه را به یک نقطه میرساند: سقوط در آبشاری تاریک و بلند به نام مرگ.
پس از چیزی فرار نکن.
واقعیت این است که انسان، در بسیاری از لحظهها، مغلوب است.
فقط باید پذیرفت که این مسیر برای بعضیها سختتر است؛ موجهای سهمگینتری دارد، و در جایی زندگی میکنند که اسم این سختی را میگذارند تقدیر، جبر، یا جغرافیا.