به روزی فکر میکردم که من دچار یک بیماری هولناک شدم و زمان کمی برای زنده موندن باقی هست. خب فکر میکردم چه کارهایی کردم و چکارهایی نکردم. قراره چه تصمیم بگیرم برای روزهای باقی مانده؛ دوست دارم در کنار چه کسانی زمان رو سپری کنم. آیا من کینهای در دل دارم که برای تسویه حساب اقدامی کنم؟
آیا آنطور که باید زندگی کردم؟ دوست داشتن ها چه میشوند؟ آدمها پس از من چه زمانی از یاد و خاطر من عبور خواهند کرد؟
جواب هایی مبهم داشتم. الان که هیچ مطلق!
یا به این فکر کردم آیا بعد از مرگ روح وجود دارد؟ آیا میتوانی بدون دیده شدن پیش افرادی باشی که واست مهم بودن؟ اون ها واقعی بودن یا فقط در کلمه خلاصه میشدند؟!
بعد از چندی پی بردم اگر جهنمی در کار باشد، قطعاً همین است.
تصور یافتن حقیقت پس از مرگ همون جهنم ابدی است. آدمها از تو عبور میکنند و اکثر آدمها در اصل دوستت نداشتند.
یا شاید جایگزین شدهای. آه از افکار بی انتها.
فرار را ترجیح میدم. فرار یک راهحل مناسب است.
فرار میکنم.