خب، چندین سال پیش فکر میکردم میشه همیشه متفاوت بود. متفاوت از آدمهایی که از دور میدیدم و به خودم میگفتم ببین چقدر عجیبه، اونها کارهایی رو مدام تکرار میکنن. بعضی دنبال کار و پول و برخی دنبال تجربههای تکراری!
برای من روزمرگی یک کابوس بود؛ یکچرخه تکراری که آدمها رو داخل یک مرز مشخص گیر میندازه تا زمان تموم شدنشون برسه و تمام. ناگهان پایان زندگی یا احساس پوچی مفرط.
با گذر زمان آدمها تغییر نمیکنن بلکه خود واقعی خود و زندگی رو پیدا میکنن تا برای بقیه هم به نمایش بگذارن.
بعداز تجربههای مختلف متوجه شدم زندگی همینه. با اتلاف وقت که عدهای اسمش رو تجربه و دستهایی دیگه اسمش رو معنای زندگی میگذارند.
اما حالا بیش از هر چیزی به دنبال روزمرگی میگردم که اخیراً برخی اسمش رو نظم یا برنامه روتین میگذارند.
برای رهایی از افکار و حقیقت تلخ این یک معنا دادن به زندگی محسوب میشه و دیگه اشکالی نداره بالآخره هرکسی این مرز رو پیدا میکنه و اسمش رو دایره امن میگذاره.
دایره امنی برای فرار از واقعیتها.