روزها و شبهای بسیاری با لمس رویای خیالی گذشت. امیدهای که اکنون را تحمل پذیر میکند. زندگی در شهری دیگر با شرایط معمول اما شاد و آسوده.
گذشتند آن روزها، اما خاطراتی رقتانگیز باقی ماند؛ لحظاتی که تا تحقق فاصله کمی داشت اما در نهایت مانند دود محو شدند.
چه تلخ بود خاطرات تحقق نیافته و چه دردناک بود مواجه شدن با واقعیت توخالی زندگی.
اگر شکارچی قبل از موفقیت قطعی، شکار را روی آتشی گرم و درخشان تصور کند تا بتواند شکم گرسنه خود را سیر کرده و خوابی آسوده تا روزی دیگر داشته باشد، گناه کرده؟ شاید.
چه کسی پاسخگوی طعمه از دست رفته، شب سرد و تاریک و خوابی پر از کابوس است؟ هیچکس.
اسمش را گناهی نابخشودنی میگذارم؛ . گناهی که تاوان آن بیشتر از ارتکاب قتل است.