برخی آرزوها ، برای خیلیها شاید کوچک و ساده باشند، اما برای من همیشه بزرگ بودهاند؛ آنقدر بزرگ که رسیدن به آنها نه به خاطر سختی راه، بلکه به خاطر سختی تصمیم آخر، همیشه عقب افتاده است. من از آن آدمهایی بودهام که بیشتر از خودِ خواستن، با لحظهی انتخاب درگیر میشوند؛ با همان قدم آخر، با همان «بله» یا «نه»یی که گاهی بیشتر از تمام مسیر توان آدم را میگیرد.
همیشه چیزی درون من بوده که خواسته، کشیده شده، دل بسته؛ اما درست در لحظهای که باید تصمیم نهایی گرفته میشد، ترس، حرف مردم، تردید، و صدای عقلِ بیش از حد محتاط، راه را بند آوردهاند. نه چون نمیخواستم، بلکه چون خواستن برای من هیچوقت کافی نبوده؛ انگار همیشه باید از دادگاهی از شک و ترس هم عبور میکردم تا به چیزی که دوستش دارم برسم.
اما گاهی آدم خسته میشود از اینهمه عقبنشینی. خسته میشود از اینکه مدام برای زندگی توضیح بخواهد، برای علاقهاش دلیل بتراشد، برای خوشحال شدنش مجوز بگیرد. دیروز، خریدن آن موتور کافهریسر، شاید برای خیلیها فقط یک خرید بود، اما برای من چیزی بیشتر از اینها بود. یک پاسخ بود؛ پاسخی به سالها علاقه، به کششی که همیشه در من بوده، به بخشی از خودم که مدام ساکتش کرده بودم. این بار فقط با تکیه بر احساس، و تنها با کمی چاشنی عقل، گذاشتم دلم هم در تصمیمی سهم داشته باشد. و شاید همین کافی بود تا به چیزی برسم که مدتها فقط در رویا و تعویق مانده بود.
گاهی عبور از ترس، شجاعتِ عجیب و بزرگی نمیخواهد؛ فقط یک لحظه میخواهد که آدم تصمیم بگیرد دیگر اسیر حرف و حدیث نباشد. تصمیم بگیرد برای یک بار هم که شده، چیزی را فقط چون دوست دارد انتخاب کند، نه چون منطقیتر است، نه چون دیگران تأییدش میکنند، نه چون عاقبتش تضمین شده است.
زندگی این روزها، راستش، زیادی پوچ به نظر میرسد. بنبستها زیادند، امیدها کوتاه شدهاند، و آدم گاهی حس میکند همهچیز دارد به آخر خودش نزدیک میشود. اما حتی اگر آخر داستان نزدیک باشد، حتی اگر فرصت زیادی نمانده باشد، من دلم میخواهد همان چند لحظهی کوتاه را واقعیتر زندگی کنم. دلم میخواهد در همین فاصلهی کم، چیزی را که دوست دارم لمس کنم، نفس بکشم، و برای چند لحظه، احساس بهتری داشته باشم.
شاید قرار نیست همهچیز نجات پیدا کند. شاید قرار نیست جهان ناگهان معنا بگیرد. اما اگر بتوانم میان این همه سنگینی، چند لحظه به چیزی که دوستش دارم تکیه کنم، اگر بتوانم با انتخابی که از دل آمده کمی بیشتر خودم باشم، شاید همین کافی باشد. شاید زندگی، گاهی نه در پیروزیهای بزرگ، که در همین آرزوهای کوچکِ بهظاهر کم اهمیت معنا پیدا میکند؛ آرزوهایی که برای من همیشه بزرگ بودهاند، چون رسیدن به آنها یعنی بالاخره از ترس عبور کردهام و به خودم پاسخ دادهام.