ویرگول
ورودثبت نام
Mosi
Mosiیک آدم معمولی که فکر میکرد میتونه متفاوت باشه!
Mosi
Mosi
خواندن ۲ دقیقه·۱۹ روز پیش

زندگی روی آب

نورِ کم‌جان غروب، چهره‌ی جوزپه را روشن کرده و چشم‌هایش، قصه‌هایِ هزاران سفر را در خود دارند. او روی قایق چوبی کوچکش نشسته است. ونیز، شهری که رو آب ساخته شده، در سکوت غروب فرو رفته.)
جوزپه: (با صدایی که خستگی سال‌ها در آن موج می‌زند، اما هنوز لطافتی دارد)اینجا، ونیز... شهری که رو آب ساخته شده. مثلِ زندگی خودمان. روزی رو بالا، روزی رو پایین. یک روز در اوج شکوه، روز دیگر، غرق در سکوت و فراموشی. (مکث کوتاه)
مگر نه اینکه همه‌مان همین‌طوریم؟ دنبال جایی هستیم که رویمان ساخته شویم. یکی در کاخ‌های «سن مارکو»، یکی در همین قایقِ ساده‌ی من. فکر می‌کنیم این «جای درست» است. فکر می‌کنیم اگر کاخی داشته باشیم، یا اگر دستمان به پاروی این قایق برسد، همه‌چیز درست می‌شود.
(دستش را رو پارو می‌کشد)این پارو... بهترین دوستِ من در این سال‌ها. گاهی فکر می‌کنم، همین سادگی، خودش یک دنیا پیچیدگی دارد. هر ضربه، هر حرکت، باید حساب‌شده باشد. اگر زیادی پارو بزنی، خسته می‌شوی. اگر کم بزنی، همین کانال لعنتی تو را می‌بلعد.
آدم‌ها هم همین‌طورند. بعضی‌ها آن‌قدر سریع می‌روند که انگار از خودشان فرار می‌کنند. بعضی‌ها هم آن‌قدر آهسته که در جا می‌زنند. همه‌ به دنبال «جای درست»شان می‌گردند. فکر می‌کنند اگر در خیابان‌های شلوغ «ریالْتو» باشند، یا در آرامشِ یک «گوندولا»ی لوکس، به آرامش می‌رسند.
(نگاهش به دوردست می‌افتد، جایی که نور خورشید در حال محو شدن است)من آدم‌هایِ زیادی دیده‌ام. آن‌هایی که فکر می‌کردند در اوجِ آزادی هستند، اما در حقیقت، در قفس طمع و قدرت گیر افتاده بودند. و آن‌هایی که در آسایشگاه‌ها، در کنج انزوا، انگار راهی به درون خودشان پیدا کرده بودند. آزادی... چه کلمه‌ی غریبی. آیا واقعاً آزادی در نبودِ دیوارهاست؟ یا در پذیرفتن دیوارهای درون؟
(نفس عمیقی می‌کشد)گاهی حس می‌کنم، همه‌یِ ما در یک کانالِ بزرگ گم شده‌ایم. بعضی‌ها قایق‌های باشکوهی دارند، پر از تزیینات و وعده‌ها. بعضی‌ها هم، مثل من، با یک پاروی ساده، راهمان را پیدا می‌کنیم. مهم این است که پارو بزنی. مهم این است که نگذاری جریان آب، تو را با خود ببرد.
(با لبخندی تلخ)روابط انسانی... آه، مثل همین کانال‌ها. گاهی صاف و روشن، گاهی گل‌آلود و پر از راز. گاهی تو را به نقطه‌یِ روشنی می‌برند، گاهی به گوشه‌ای تاریک و تنگ. من دیده‌ام که چطور عشق‌ها مثل موج‌هایِ کوچک، شروع می‌شوند و بعد، مثل طوفان، همه‌چیز را ویران می‌کنند. یا چطور نفرت‌ها، مثل لجن کف کانال، آرام آرام، همه‌چیز را می‌پوشانند.
(سرش را تکان می‌دهد) این شهر... همه‌چیز را به تو نشان می‌دهد. زیبایی محض را، در همان لحظه‌ای که خورشید بر آب می‌تابد. و پوچی را، در همان لحظه‌ای که صدای خنده‌ها در کوچه‌های خالی می‌پیچد. من فقط پارو می‌زنم. نه در جستجوی جای درست، که شاید هیچ‌وقت پیدا نشود. فقط پارو می‌زنم... تا جایی که این کانال‌ها مرا به جایی نرسانند که دیگر نتوانم برگردم.قایق به آرامی در تاریکی کانال پیش می‌رود، و صدای پاروی جوزپه، تنها موسیقی باقی‌مانده است.

روابط انسانی
۰
۰
Mosi
Mosi
یک آدم معمولی که فکر میکرد میتونه متفاوت باشه!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید