واقعیتش را نمیدانم که او از پیامدهای کارها و حرفهایی که میزد آگاه بود یا نه. اما این موضوع برایم اهمیتی نداشت، چون تمام خشمم را درون خود نگه میداشتم و میگذاشتم آرامآرام در وجودم ریشه بدواند؛ تا زمانی که فرصت مناسب برسد و به بهترین شکل، با تکیه بر عقل، خود را نشان دهد. باید مسیر ادامه پیدا میکرد تا لحظهای که زمان تلافی فرا برسد.
مهم نبود این لحظه چه زمانی اتفاق میافتد، یا حتی شاید هیچوقت هم نرسد؛ اما من میدانستم چگونه باید پاسخ دهم. انتقام برای من معنایی ساده داشت: مقابلهبهمثل. زمان گذشت و باید بگویم زمین گرد است و دنیا کوچکتر از آن چیزی است که تصور میکنیم.
از شانس بد او، یا خوششانسی من ـ فرقی نمیکند ـ درست در همان موقعیت مشابه قرار گرفتم و این فرصت برایم پیش آمد که فقط کاری نکنم. هیچ پاسخی به خواستهاش ندهم، از بالا به پایین نگاه کنم و با لحنی محترمانه بگویم که اختیار خودم را دارم و هیچ کمکی نخواهم کرد. البته این رفتار در ظاهر محترمانه به نظر میرسد و دقیقاً همان چیزی نیست که من تجربه کردهام؛ اما خب، در انتقام هم باید مرز و شخصیت خودم را حفظ کنم.
بالاخره تفاوتهایی وجود دارد و این موضوع هم باید شامل حد و مرزها و خط قرمزهای من باشد. انتقام شیرین نیست، اما آبی است بر آتش خودخوری و خشم دیروز. حتی اگر انسانی بخشنده بودم اما نباید فراموش کار بود، بالاخره هر کنشی، واکنشی نیز دارد. روز های پیش رو مبهم و بازی زندگی غیر قابل پیش بینی است.
دیالوگی رو یادمه که میگفت: بهترین انتقام درست زندگی کردنه. هم نظر و همسو با این جمله هستم اما اگر فرصتی پیش بیاید که بتوانی پاسخی درخور بدهی پس چرا که نه؟!