دورانی طلایی رو گذروندم. مثل یک رویا که بعد از تحمل سختی های بزرگ، شرایط رو برای من آماده کرد تا بتونم نگاهی دورتر نسبت به زندگی داشته باشم. اون زمان فکر میکردم که باید راهی وجود داشته باشه تا خودم در سرنوشت تاثیرگذار باشم و راهی پیدا کنم تا با تلاش و استفاده از شرایط اکنون بتونم مسیری رو بسازم که متعلق به من باشه و البته پایدار!
همیشه متهم بودم که در بهترین شرایط دارم زندگی میکنم و به عنوان یک فرد با وجود تمام امکانات و شرایط میتونم زندگی خودم رو صرف تجربه های جدید نوجوانی و جوانی کنم. اما میگفتند داری سخت میگیری! چرا باید مسیری رو انتخاب کنی که دشواره و حتی نامعلوم.
خب من هم بهشون حق میدادم اما نمیدونستم چه جواب درخوری بهشون بدم. ذهنم درگیر بود و صرفا دلایل را بیان میکردم که در نهایت هم کافی نبود. اما من میدونستم این شرایط رو من بوجود نیاوردم و هر لحظه ممکنه به اتمام برسه، پس از این موقعیت استفاده میکنم که به اهدافم برسم. سال ها گذشت و با اتفاقات چند سال اخیر روبرو شدیم. تازه اون موقع بود که متوجه شدم من میدونستم بالاخره شرایط عوض میشه و حتی این روزها و شب ها که مثل کابوس هستند اتفاق میافته ( البته نه به این فاجعه کنونی!).
بعد از این شرایط متوجه شدم که من قدرنشناس نبودم بلکه میخواستم مسیر مطمئن رو انتخاب کنم اگرچه به اون خوبی نبود اما حداقل پایدار بود.
میدونی، به قول معروف من عقلم رسید اما زورم نرسید. به هرحال جبر زندگی من رو در این شرایط گیر انداخته و من از بالای هرم مازلو به کف این هرم سقوط کردم و برای بقا مبارزه میکنم. بالاخره پیش خودم میگم این چنین نبود و این چنین نیز نخواهد بود.