روزها در رخوتی بیپایان غرق میشوند و شبها، خشم فروخورده در گلوگاهِ سکوت میپیچد. وقتی چشمانت را میبندی، کابوسهای گذشتهای که مدتهاست دفن شدهاند، دوباره جان میگیرند. انگار تنها راه نجات، چیدن سیگار و زیرسیگاری بر بالین است؛ گویی باید ابزاری برای سوگواری خویش داشته باشی تا این درد غریب، راهی برایِ خروج بیابد.
اگرچه زندگی، رنجی ممتد است، اما مگر نه اینکه انسانیت فراتر از جنگیدن با سادهترین نیازهای غریزیست؟ آیا تو هنوز همان آدمی هستی که در خلوتِ ذهنت تصویر کرده بودی؟ نه، هرگز. تو که روزگاری نماد سادگی، مبارزهای بیوقفه و بلندپروازی بودی، امروز در سبد روحت چه داری؟ جز مشتی خاکستر و کالبدی که بیش از یک سایهی بیروح نیست، چه باقی مانده؟
امروز، برای ادامه دادن به کدام رویا چنگ میزنی؟ هیچ. فردا هم تکرار ملالآور همین پوچی است. میگویند ناامیدی در ذاتِ انسان نیست، اما وقتی با حقیقتی چنین سهمگین روبرویی، چه جای امید؟ تو حتی برای پرسشهای خودت هم پاسخی نداری؛ چون میدانی خودفریبی، زخمی است عمیق بر پیکرِ روح که التیام نمییابد، و چرا باید با دروغی تازه، نمک بر این زخمهای کاری پاشید؟
برایِ گذرانِ این لحظات، گریزی جز تن دادن به جبر نیست؛ جبری از جنسِ دیوارهایِ کوتاه و سلولی که نامش را زندگی گذاشتهاند. تو در زندانی محبوسی که شاید در نظرت وسیع بیاید، اما خوب میدانی که زندگی، فرسنگها فراتر از این حصارهاست. بهراستی در جستجوی چه هستی؟ وقتی دیگر نه برای همدردی با دیگران تلاشی میکنی و نه میلی به آن داری، تنها میماند یک همدردیِ حقیرانه با «خودِ واقعیات» که حالا در سایهها محو شده است.
بگذار زمانش فرا برسد؛ آنگاه آن را «زیستن» بنام و به هیچچیز پس از آن نیندیش. البته میدانم، اندیشیدن از بندِ اراده بیرون است، هرچند همه سادهانگارانه میگویند «فکرش را نکن». همه چیز را رها کن؛ یا شاید بهتر باشد بگویم: هیچچیز، واقعیت ندارد جز درد و رنج.