ویرگول
ورودثبت نام
مـائو
مـائو
مـائو
مـائو
خواندن ۱ دقیقه·۱ روز پیش

زخم‌دیده‌ی غم‌خورده.

چه احساسِ منزجرکننده، چرک، گندیده، کثیف و تهوع‌آوری‌ست غم. هرجا که پدیدار شود، درد را با انزوا یک‌جا می‌گذارد. فکر اینکه هیچ‌چیز درست نخواهد شد و زندگی تماماً از هم پاشیده؛ احساسِ دورافتادگی و نابسامانی؛ صورت از ریخت افتاده و کلماتی که بی‌قاعده از دهان خارج می‌شوند؛ رفتارهای متشنج، ذهنِ آشوب، دلی فرو ریخته در تاریکی؛ خوابیده بغض‌کرده و دستانی خشمگین از رنج که بی‌برو و برگشت ناخن را برای صورتِ گریان تیز می‌کنند. پاهای بی‌قرار، تن خسته، لباس‌هایی که بوی گند می‌دهند و ذهنی که حالت فاسدشدگی دارد. همه‌چیز در خانه، بوی زباله و ادرار سگ می‌دهد. پست‌مقامان در آن شادند و به دور آتش زبانه کشیده می‌چرخند و می‌رقصند. ایثار، در این‌ مصیبت‌کده‌ی طاعون‌زده که تبختر و پرستش‌خویشتن، در وجود مریضانش آشیانه کرده، چونان دودی کم‌رنگ، تارومار، مُتَشتَت و از بین‌ رفتنی‌ست. اکنون، می‌دانم که تکه‌گوشتِ فتنه‌گرِ دهانِ آدمی و سر بی‌مغزش چه‌ کافی‌اند برای هیچ و پوچ کردن آرمان‌های ارزش‌گرای یک خانواده.

تن این ستون‌ها پر از زخم است؛ زخمِ نگاه، زخمِ زبان.

زخماحساس
۰
۰
مـائو
مـائو
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید