چند روز پیش یکی از هولناکترین روزهای زندگیم بود؛ روزی که در تاریخِ عمرم اصلاً قابل وصف نیست. آن روز تنها تصور اینکه تو را در کنار خود ندارم، چنان عذابم میداد که انگار بند بندِ وجودم در آتش میسوخت. از حال و روزم نگویم که خودت دیدی احوالم چه بود.
در آن آشفتگی، از کردهی خود بهشدت پشیمان بودم؛ تا جایی که به خودم میگفتم هر بلایی سرم بیاید حق است.
در میان تپش قلب و لرزش دستانم، صدای موسیقی ملایمی شنیدم که به گوشم آشنا میآمد. دریافتم صدای زنگ تلفنم است و اسم «دردانه دخترم» روی صفحه گوشی نقش بسته است.
با سرعت پاسخ دادم. صدای نگران، خشمگین و ناراحتش را میتوانستم حس کنم. منِ نادان خاطرش را آزرده بودم و در آن لحظه هزاران بار بر خودم لعنت فرستادم و عهد کردم هرگز دیگر چنین نکنم؛ چرا که آن ترس از دست دادن، از هر مجازاتی برایم سنگینتر بود.
صدای نگرانش را شنیدم که حالم را میپرسید. باورم نمیشد… من باعث آزار او شده بودم، اما آن فرشتهی مهربان نگران حال منِ بیچاره بود! :)
با صدایش آرام شدم؛ گویی آبی بود بر آتش قلبم. اما هنوز زیر خاکسترِ وجودم از شرمِ این خطاکاری میسوختم؛ سوختنی که با کمال میل پذیرفتمش، چرا که تاوانِ اشتباهم بود.
شب شد و آن شعلهی زیر خاکستر، با هجوم افکارم دوباره گر گرفت. معتاد و محتاج صدای گرم و مهربانش بودم. اولین کلمهای که شنیدم، مثل آب یخی بود بر جانِ بیقرارم. لحن صدایش برایم لالایی بود؛ با هر کلمهاش در دل قربانصدقهاش میرفتم.
آن لحظه چنان جانم برایش در میرفت که شنیدنِ صدایش برایم طعم آغوشش را داشت. آن شب گذشت، اما خاطرش هرگز از این قلب عاشق و دردمند پاک نخواهد شد.
دوستت دارم و دوستت خواهم داشت.