
عقیده برای هر آدمی، مثل کفش پای خودشه. من سایز ۴۰میپوشم، تو سایز ۳۸عه. اگه من بیام به زور پام رو بکنم تو کفش تو، هم پام درد میگیره، هم کفشت پاره میشه. این یعنی چی؟ یعنی درک من از دنیا، بر اساس سایز پای خودمه و تجربههایی که تو پوست و استخونم جا خوش کردن.
تو میای میگی: «نه، اینجوری نیست! همه باید مثل من فکر کنن، چون حق با منه.» ولی آخه جان من، کی گفته که حق یه خط مستقیمه که فقط تو اون راهی؟ دنیا یه کوه برفه؛ من از این طرفش مینگرم و میبینم سفیده، تو از اون طرفش مینگری و میبینی آفتابیه. کدوممون دروغ میگیم؟ هیچکدوم. هر کدوم داریم چیزی رو میگیم که چشممون دیده.
مشکل اصلی اینجاست که بعضیها فکر میکنن مغز انسانها مثل یه هارد دیسک خالیه که باید فقط اطلاعات اونها رو کپی کنه. اگه کسی اومد با منطق و مدرک حرف زد، نشونه ضعف نیست، نشونه اینه که داره زاویه دید جدیدی رو بهت نشون میده. ولی متاسفانه بعضیها، گوشهاشون رو با «حق با منه» قفل کردن.
وقتی میای با دلیل و مدرک حرف میزنی، اونها نه اینکه حرفت رو بشنون، یه دیوار آجری دور خودشون میکشن. انگار نه انگار. براشون مهم نیست حرفت چقدر اصولیه؛ مهم اینه که حرفِ «اون» نیست. اگه بگی عقیده تو درسته ولی مال منم درسته، بازم میشنن و میگن: «نه، تو اشتباه میکنی چون داری چیزی رو میگی که از نظر من درست نیست.» انگار فقط اونا گواهینامه رانندگیِ تفکر رو دارن و بقیه باید توی صندلی عقب بشینن و ساکت باشن.
اونا درک نمیکنن که «تعدد آراء»، یعنی زیبایی دنیا. اگه همه ما مثل هم فکر میکردیم، شبیه رباتهایی میشدیم که از یک خط تولید خارج شدن، نه انسانهایی که احساس و عقل دارن.
پس بهتره به جای اینکه خودت رو خسته کنی و بخوای به کسی که خودشو به نفهمی زده چیزی رو بفهمونی، بذاری همونطور که هست، با همون عینک دودیِ خودش به دنیا نگاه کنه. تو مسیر خودت رو ادامه بده. تو که میدونی دنیا فقط یه رنگ نداره، چه برسه به یه عقیده. مهم اینه که تو خودت باشی و احترامِ رنگهای دیگه رو هم نگه داری، حتی اگه اونا نخوان رنگ تو رو ببینن.
***