
قضیه اینکه من یه دکمهی «خروجِ اضطراری» دارم که خیلی حساسه؛ یه خطای کوچیک کافیه تا کلِ سیستم خاموش بشه. بخوام واضح تر بگم من از آدما زود دل زده میشم، نه از روی لجبازی یا غرور، فقط برای محافظت از خودم.یه حرفِ نابجا، یه نگاهِ سنگینِ معنا دار ، یا یه رفتارِ دور از ادب، و باوم... تمام! دیگه اون آدم برای من وجود خارجی نداره. مثل یه فایلِ آلوده که آنتیویروسِ مغزم بلافاصله تشخیصش میده و میفرسته برای همیشه توی سطلِ آشغال، بدونِ اینکه حتی فرصتِ «بازگردانی» بهش بده.
همه میگن این یه «مشکله»؛ میگن چرا اینقدر سختمیگیری؟ چرا مثل بقیه تحمل نداری؟ ولی اونا نمیفهمن که این سختگیری، در واقعِ مکانیزمِ دفاعیِ منه. من یه سیستمِ عاملِ خیلی حساس و ظریفم که با کوچکترین ویروسِ بیاحترامی، کلِ عملکردِ سیستمم بهم میریزه. اگه بخوام تحمل کنم، باید خودم رو بترکونم و بذارم اونا واردِ حریمِ امنِ من بشن. پس ترجیح میدم پیشدستی کنم. قبل از اینکه اونا فرصت کنن بهم آسیب بزنن و روحم رو پاره کنن، خودم دکمهی حذف رو میزنم. این تنها راهِ حفظِ آرامشِ خودمه؛ اینکه قبل از سقوط، پلها رو پشت سرم خراب میکنم و توی قلعهی سردِ خودم محبوس میشم. شاید توی اون تنهایی، امنیتِ از دست رفتهای رو پیدا کنم که توی شلوغیِ آدمها، فقط یه رویاست......