هزاران غزل در پردهی رویت نهفته
هزاران بیت زیبا درون چشمانت نهفته
باز کن آن روبندهی زرّین مشکی را
که جوهر خشکیده بر دستانم نهفته
شب از عطر حضورت پر از راز نگاه است
دل از لبخند پنهانت چه آسان شکفته
سکوتت طعنه میزد بر تمام واژههای من
که معنای جنونم در گفتارت نهفته
نسیم از زلف تو افسانهها آورده امشب
که در هر تار مویت عالمی خفته نهفته
اگر دستی به مهر آیینه را روشن نسازد
چراغی نیست، گر نوری ز دامانت نهفته
کنار شوق دیدارت دلم در آتشی سوخت
ولی آتشزبان، در اشک پنهانت نهفته
وفا با هر نفس شعری سرود از حال چشمت
که در این بیت آخر راز عرفانت نهفته
وفا دل را سپرد آنجا که چشمت خواب میدید
در آن رؤیا، هزاران بوسه پنهانت نهفته
