
۱- هـر کـلـمـه،
خشـتـیسـت بـرایِ
عـمـارتِ بـلـندی
کـه آوازهیِ نـامـت را
در بـاد مـانـدگـار مـیکـنـد.
۲- نـامـت را
در گـوشِ بـاد خـوانـدم،
تـا گـوگـل نـه،
تـمـامِ ذراتِ جـهـان
بـدانـنـد
ایـن سـوز، از حـنـجـرهیِ
تـوسـت.
۳ـ در ذکـرهـایِ شـبـانـهام،
تـنـهـا تـو را
صـدا مـیزنـم؛
کـه ایـن تـمـرّدیسـت
عـلـیـهِ تـمـامِ خـدایـانِ دروغـیـنِ
روز
۴ـ بـه دیـدارت آمـدم؛
امـا ایـنبـار
بـا رقـصـی مـیـانِ
دانـههـایِ بـرف،
کـه نـمـیخـواسـتـنـد بـه زمـیـن بـرسـنـد.
۵ ـ هـوایِ گـرهبـان بـه سـرم زده اسـت؛
امـان از
عـطـرِ تـنـدِ درویشـانـی
کـه در هـر نـفـس،
نـامِ تـو را دم مـیگـیـرنـد.
۶ ـ چـنـدبـار تـو را طـواف کـردم؛
امـا آخـریـن بـار،
چـنـان نـزدیک شـدم
کـه دیـگـر
کـسـی نـبـود تـا
دایـره را تـمـام کـنـد.
۷ ـ لـحـظـهیِ رسـیـدن،
آنقـدر دلـم تـنـگ بـود
کـه گـویـی
تـمـامِ اقـیـانـوسهـا را
در یـک فـنـجـانِ سـفـالـی،
زنـدانـی کـردهانـد.
۸- بـا تـو
حـکـایـتهـا دارم؛
از
تـمـامِ جـادههـایـی کـه
بـیحـضـورِ تـو،
بـنبـسـت بـودنـد.
۹ـ بـا تـو
قـصـهای را شـروع کـردهام؛
کـه
پـایـانـش
نـقـطـه نـدارد؛
تـمـامـش خـودت هـسـتـی.
۱۰ـ بـیتـابـت شـدهام؛
ای
آنکـه آرامـش،
تـبـعـیـدیِ جـغـرافـیـایِ نـگـاهِ
تـوسـت.
۱۱ ـ زمـسـتـان اسـت؛
امـا دلـم مـیخـواهـد
در یـکـی از هـمـیـن شـبهـایِ سـرد،
در ارتـفـاعـاتِ کـوهِ بُـلـوران،
تـنـبـورم را
بـا سـوزِ بـاد کـوک کـنـم.
۱۲ـ بـا پـایِ پـیـاده،
بـه طـوافـت آمـدم؛
امـا تـو
چـنـان در خـودت مـحـوی،
کـه نـمـیدانـی
مـرکـزِ جـهـان بـودن،
چـه تـنـهـایـیِ عـظـیـمـیسـت.
۱۳ـ تـمـامِ ایـن واژههـا،
سـنـدِ دلـتـنـگـیِ
مـردیسـت از دیـارِ مـپل و هـومـیـان؛
کـه نـامـش را
در تـپـشِ سـطـرهـا
جـا گـذاشـت:
سید مجتبی حسینی طرهان
۱۴ـ در تـاریـکـی،
نـورِ چـشـمهـایـت
بـیـداد مـیکـرد؛
چـنـان کـه انـگـار
خـورشـیـد بـرایِ انـتـقـام
در تـو طـلـوع کـرده اسـت.
۱۵ـ در راهِ خـرابـات،
جـمـلـهای بـه خـاطـرم رسـیـد؛
کـه ای درویـش!
مـقـصـد،
هـمـیـن لـرزشِ گـامهـایِ
تـوسـت.
۱۶ـ بـه خـرابـات کـه رسـیـدَم،
چـشـمهـا
تـمـامِ آن شـرابـی بـودنـد،
کـه سـالهـا
بـرایِ یـک جُـرعـهاش
لـرزان دویـده بـودم.
۱۷- در خـرابـات نـشـسـتـه بـودم؛
کـه نـاگـهـان
نـوری از دریـچـهایِ تـاریـک،
بـه جـانـم تـابـیـد.
دانـسـتـم
تـو در پـشـتِ تـمـامِ نـبـودنهـایـت،
حـاضـری.
۱۸- مـیخـانـه بـرایِ مـن،
تـنـهـا جـایـیسـت
کـه مـیتـوانـم
بـا خـدایـی کـه تـویـی،
بـیواسطـه گـپ بـزنـم.
۱۹- روبـرویِ تـو
قـنـوت گـرفـتـه بـودم؛
امـا دریـغ از
یـک واژه کـه
بـه یـادم بـیـایـد.
تـمـامِ آیـههـا
در انـحـنـایِ لـبـخـنـدت،
تـحـریـف شـده بـودنـد.
۲۰ـ من در کهکشان
چشمان تو گم شدهام
و تو
به نظارهی این آسمان
همیشه بارانی
نور ستاره من باش،
بسویم بتاب،
که سخت منتظرم...
۲۱ـ چشمهایت
زیباترین سمفونی تاریخ است
و تنها مخاطب آن
قلبی است که برای تو عاشقانه میتپد
مرا
به تماشای خود فرا بخوان
۲۲ـ انتظار است
باید کشیده شود
تا تو
از انتهای جاده
بیهیچ فاصلهای، برگردی.
۲۳ـ چشمهایت
دنیای عجیبی است
که مرا در پیچ و خم خود
گم کرده است
۲۴ـ چشمهایت
نزدیکترین فاصله
برای رسیدن است
که با یک بوسه تمام
میشود.
۲۵ـ بـرخیـز و بـه تـماشایِ عـالـم،
دسـتهگـلی بـنـشان؛
تـا سـتارگان از دیـدنـت،
در پـهـنهیِ تـاریکِ آسـمان،
چـنان بـلـرزنـد کـه
بـه پـایِ شـکوهـت،
تـمـامِ نـورِ خـویـش را
قـربـانی کـنـنـد.
بـیا کـه بـا طلوعِ چـشمانت،
شـب بـرایِ هـمیشـه
از خـاطرهیِ زمـین
پـاک شـود.
۲۶ـ درود بـر تـو،
ای یـگـانـهیِ هـمـیـشـه جـاودان!
کـه قـبل از آغـازِ زمـان،
در خـیـالِ آیـنـههـا نـشـسـتـه بـودی.
تـو آن شـعـلهای کـه
هـیـچ بـادی را تـوانِ وزیدن بـر حـریـمـش نـیست؛
و هـیـچ مـرگی را جـرئـتِ عـبـور
از سـایـهیِ قـامتت.
بـمان کـه بـا تـو،
«هـمـیـشـه» مـعـنـا مـیگـیـرد.
۲۷ـ سـردار از مـشـرق بـیـایـد
یـا
مـغـرب...
بـمـانـد؛
آنکـس کـه بـایـد بـیـایـد،
از جـغـرافـیـایِ دل طـلوع خـواهـد کـرد.
او را نـه بـا قـطبنـما،
کـه بـا لـرزشِ رگهـایِ گـردن
بـایـد جـسـت؛
آکـنـده از بـویِ بـاران و گل،
آمـدنی کـه تـمامِ رفـتـنها را
بـرایِ هـمیـشـه دفـن مـیکـنـد.
۲۸ـ نـامـش را شـنیـدهای؟
هـمنـامِ سـوارانـی اسـت
کـه در گـذشـتـه،
نـمـادِ شـکوه و رشادتی بـودنـد
کـه تـاریخ را بـه زانـو درمـیآورد.
نـامـی کـه وقـتـی وزیده مـیشـود،
گـردِ سـمِ اسـبانِ تـاخـتـه
در رگِ جـادههـا بـه رقـص مـیآیـد.
او تـکرارِ هـمان افـسـانـهایسـت
کـه اینبار واقـعیـت را
بـه تـسخیرِ خـویش درآورده اسـت.
۲۹ـ خـواب از چـشـمـم پـریـد؛
آنگـاه کـه
طـنـینِ نـعـلِ اسـبـش،
در انـحـنایِ خـیـال،
نـزدیـک و نـزدیـکتـر شـد.
چـگونـه بـخـوابـم؟
وقـتـی کـه سـردار،
در آسـتـانـهیِ فـجـر
بـا فـانـوسـی از خـورشـیـد،
نـامِ مـرا
هـجـا بـه هـجـا
صـدا مـیزنـد.
۳۰ـ ای جـانِ شـیـریـن!
کـه در تـمـامِ رگهـایِ ایـن لـحظـه،
جـاری شـدهای.
تـو آن عـطـری کـه
پـیـش از خـودت،
مـژدهیِ آمـدنـت را
بـه ریـههـایِ جـهـان
بـخـشـیـدهای.
نـبـضِ هـسـتـی
بـا ارادهیِ تـو
مـیتـپـد؛
ای عـصـارهیِ هـر چـه زیـبـایی،
بـمان تـا عـشـق
بـرایِ هـمیـشـه،
سـربـلـنـد بـمـانـد.
۳۱ـ چـشـمهـایـی کـه مـن دیـدهام؛
سـتـارهانـد در تـاریکتـریـن شـبِ یـلدا،
مـاهانـد بـر فـرازِ دریـایِ آرام،
خـورشـیـدنـد در لـحظـهیِ بـلوغِ بـامـداد،
و
آیـنـهوار،
تـمـامِ خـدا را
در قـابِ یـک نـگاه
بـه تـمـاشـا گـذاشـتـهانـد.
چـشـمهـایـی کـه نـه فـقـط مـیبـیـنـند،
کـه خـلق مـیکـنـند؛
هـر آنـچـه را کـه
بـه نـامِ «نـور»
مـیشـنـاسـیـم.
۳۲ـ در خـلـوتِ خـویـش،
آنقـدر گـریـسـتـهام کـه
تـمـامِ راههـایِ مـنـتـهـی بـه تـو،
از غـبـارِ تـردیـد شـسـتـه شـد.
آنقـدر کـه آیـنـه،
دیـگـر مـرا نـمـیشـنـاسـد
و تـنـهـا
انـعـکـاسِ غـمـی را مـیبـیـنـد
کـه در تـمـنـایِ حـضـورِ تـو،
بـه الـمـاس بـدل شـده اسـت.
حـالا بـیـا
کـه چـشـمـانـم
بـرایِ تـمـاشـایـت،
شـفـافتـریـن پـنـجـرهیِ جـهـانانـد.
۳۳ـ غـریـبـه بـمـان؛
تـا حـرمـتِ ایـن اشـتـیـاق،
در تـمـنایِ کـشـفِ تـو
تـازه بـمـانـد.
آشـنایـی، آغـازِ فـرامـوشـیسـت؛
و مـن
مـیخـواهـم
تـا ابـد،
تـشـنـهیِ نـاخـوانـدهتـریـن
سـطـرِ نـگـاهـت
بـاشـم.
۳۴ـ شـرابی کـه از سـیـنـههـایـت مـیچـکـد،
حـاصـلِ هـزار سـال انـزوایِ تـاکهـایـیسـت
کـه بـرایِ نـوشـیـدنِ صـدایـت،
بـه انـتـظار ایـسـتـادهانـد.
مـسـتـی نـه در جـام،
کـه در مـسـیـرِ سـقـوطِ ایـن قـطـرههـاسـت.
۳۵ـ خـمـارم؛
نـسـخـهام را بـپـیـچ
و
بـا سـمِ شـیـریـنِ لـبهـایـت،
تـمـامِ درد را در مـن
بـکُـش.
عـلاجِ ایـن تـشـنـگی،
نـه آب اسـت و نـه آرامـش؛
تـنـهـا تـجـویـزِ تـو،
مـرگـیسـت تـدریـجی
در آغـوشِ بـیبـازگـشـت.
۳۶ـ ایـن هـمـه راه آمـده بـود
تـا
در انـحـنـایِ آرامِ لـبـخـنـدت،
گُـم شـود.
تـمامِ جـغـرافـیـا
بـهـانـهای بـود
بـرایِ رسـیـدن بـه نـقـطـهای
کـه تـو ایـسـتـادهای.
۳۷ـ صـبـح اسـت؛
امـا خـورشـیـد
بـرایِ طـلـوع،
اجـازهیِ چـشـمهـایِ تـو را
مـیخـواهـد.
۳۸ـ صـدایِ مـؤذن بـرخـاسـت؛
درسـت در لـحـظـهای کـه
تـو بـرایِ نـوازشِ آیـنـه،
پـلـک گـشـودی.
حـالا تـمـامِ شـهـر
مـیـانِ دو قـامـت،
مـردد اسـت:
بـه مـسـجـد بـرود.
یـا
در مـحـرابِ چـشـمهـایـت
بـه نـماز بـایـسـتـد؟
۳۹ـ بـه چـشـمـانـم نـگـاه کـن؛
تـا رازِ
تـمـامِ آن شـبهـایی را کـه
بـا خـیـالـت مـعـمـاری کـردهام،
در یـک ثـانـیـه
تـلاوت کـنـی.
آنـچـه لـبهـایـم نـگـفـتـنـد،
در سـیـاهیِ ایـن نـگـاه
بـرهـنـه ایـسـتـاده اسـت.
۴۰ـ شـب شـد و مـن،
در تـاریـکتـریـن نـقـطـهیِ خـیـال،
با یادت ماه شدم
۴۱ـ راه را گُـم کـردهام؛
و ایـن زیـبـاتـریـن
سـرگـردانـیِ عـمـرِ مـن اسـت.
آنجـا کـه تـمـامِ جـادههـا
بـه بـنبـسـتِ آغـوشـت
خـتـم مـیشـونـد،
گُـم شـدن،
عـیـنِ رسـیـدن اسـت.
✓
۴۲ـ دیـگـر بـس اسـت؛
تـمـامِ سـاعـتهـا را بـخـوابـان.
وقـتـی تـو ایـنـجـایـی،
زمـان بـیهـودهتـریـن اخـتـراعِ بـشـر اسـت.
بـگـذار دنـیـا پـشـتِ در مـنـتـظـر بـمـانـد،
مـن در تـمـاشـایِ تـو،
بـا ابـدیـت تـسـویـه کـردهام.
✓
۴۳ـ بـه خـرآبـات راهـم نـدادنـد؛
گُـفـتـنـد:
کـسـی کـه مـسـتِ چـشـمهـایِ تـوسـت،
ظـرفـیـتِ پـیـمـانـهیِ مـا را
نـدارد.
✓
۴۴ـ قـهـوهات را بـنـوش؛
تـلـخـیاش بـا مـن.
فـقـط بـخـنـد
تـا ثـابـت شـود،
شـکـر تـنـهـا یـک سـوءتـفـاهـم اسـت.
✓
۴۵ـ آه از دستِ قـهـوهای کـه
بـویِ تـو را مـیداد؛
نـوشـیـدماش و
حـالا تـمامِ خـوابهـایـم
بـیـدار شـدهانـد.
✓
۴۶ـ طـعـمِ تـلـخِ قـهـوه را،
بـا گـوشـهیِ لـبـخـنـدت
مـصـالـحـه کـردم.
حـالا هـر شـب،
تـمـامِ بـیخـوابـیهـایـم
طـعـمِ تـو را مـیدهـنـد.
✓
۴۷ـ قـهـوهام را کـه نـوشـیـدم،
دیـدم
تـلـخـی فـقـط بـهـانـه بـود؛
مـن
تـمـامِ دوریات را
یـکجـا سـر کـشـیـدهام.
✓
۴۸ـ هـیـچ چـیـزِ ایـن دنـیـا
مـرا مـسـت نـمـیکـنـد؛
جـز
تـمـاشـایِ جـرعـه جـرعـه
خـنـدیـدنات.
✓
۴۹ـ تـو را مـینـوشـم؛
چـنـان مـحـکم
کـه دیـگـر
هـیـچ آیـنـهای
تـفـاوتِ مـا را
تـشـخـیص نـدهـد.
✓
۵۰ـ بـرگـرد؛
ایـن خـانـه هـنـوز،
بـویِ خـداحـافـظـیِ آخـرت را
تـازه نـگـه داشـتـه اسـت.
حـتـی قـهـوهات
هـنـوز داغ اسـت...
✓
۵۱ـ قـویتـریـن دارویِ مُـسـکّـنِ قـرن،
نـه در داروخـانـههـاست و نـه در الـکـل؛
تـنـهـا
تـکـیـه دادن بـه شـانـهایسـت
کـه بـویِ امـنـیـت مـیدهـد.
✓
۵۲ـ چـشـمهـایـت مـرفـیـن دارد؛
پـلک کـه مـیزنـی،
نـبـضِ جـهـان کُـند مـیشـود
و مـن
در آرامـشـی مـطـلـق،
تـمـام مـیشـوم.
✓
۵۳ـ مـرا مـیـانِ چـشـمهـایـت
پـیـدا کـن؛
مـن در آیـنـههـایِ دیـگـر،
تـصـویـری از خـودم
بـه یـاد نـمـیآورم.
✓
۵۴ـ ایـن هـمـه شـعـر بـرایِ تـوسـت؛
اگـر
بـه انـدازهیِ یـک واژه
در خـیـالـت بـگـنـجـم.
وگـرنـه
سـپـیـدیِ کـاغذ بـرایِ نـنـوشـتـن، کـافـیسـت.
✓
۵۵ـ کـوهِ هـومـیـان شـاهـد اسـت؛
کـه مـن
بـا سـرزمـیـنِ چـشـمهـایـت،
هـزاران سـال
پـیـش از ایـن،
هـممـرز بـودهام.
✓
۵۶ـ کـمـی دیـوانـگی کـافـیسـت؛
تـا
از تـمـامِ مـنـطقِ جـهـان
بـه آغـوشـت
سـقـوط کـنـم.
✓
۵۷ ـ بـوسـیـدنِ تـو،
تـنـهـا کـوتـاهنـوشـتـهایسـت
کـه مـرگ را
بـرایِ دقـایـقـی
بـه تـاخـیـر مـیانـدازد.
✓
۵۸ـ بـا لـبهـایـت هـممـرزم؛
و ایـن خـطـرنـاکتـریـن
مـوقـعـیـتِ جـغـرافـیـایـیِ
جـهـان اسـت؛
جـایـی کـه تـمـامِ قـطـبنـمـاهـا
از کـار مـیافـتـنـد.
✓
۵۹ـ سـرم را رویِ سـیـنـهات مـیگـذارم؛
تـا
تـمـامِ سـر و صـداهـایِ جـهـان
در بـرابـرِ نـظمِ قـلـبـت،
خـجـالـت بـکـشـنـد.
۶۰ ـ گـرهِ دسـتهایم را بـاز کـن،
تا
تـمامِ آغـوشم
بـه قـصدِ تـصاحبت،
شـورش کـند.
✓
۶۱ ـ تـسبیحم بـگسست،
از بـس کـه
دانـههایش را
بـه تـعدادِ نـفسهایت،
شـمردم.
✓
۶۲ ـ مـن بـاشم و
تـو بـاشـی و
یـک شـبِ سـرد؛
تـا جـهان
بـا تـماشایِ مـا،
گـرم شـود.
✓
۶۳ ـ آه از ایـن
کـوتاهیِ عـمر،
کـه تـمامش
صـرفِ خـیره شـدن
بـه تـو شـد.
✓
۶۴ ـ دست از سـرم بردار،
ای
خـیالی که
از خـودِ «او»
حـقیقیتری.
✓
۶۵ ـ تـمامِ مـولانا بـرایِ تـو،
اگـر
تـنها یـک رَقـص،
مـهمانِ مـعبرِ نـگاهـم بـاشی.
✓
۶۶ ـ تـو شـاخه نـباتِ حـافظی،
امـا
بـرایِ مـن،
خـودِ خـدایِ شـیرازی.
✓
۶۷ ـ چـقدر شـیرین اسـت
آبهایی کـه
از بـلورِ انـگشتانِ تـو،
وضـو گـرفتهاند.
✓
۶۸ ـ پـرستشِ لـبها،
تـنها دیـنیست
که پیـامبرش
در مـیانهٔ بـوسه،
مـبعوث شد.
✓
۶۹- در یـک پـلک زدن،
جـهان تـمام شـد؛
و تـو
در آن سـویِ مـژههایت،
خـالقِ دنیایِ دیـگری بـودی.
✓
۷۰ - کـاش بـرگردی،
تا
آغـوشمان را
بـه قـصدِ ابـدیت،
دیـوار بـکشیم.
✓
۷۱ ـ مـن و تـو،
آغـازِ یـک جـهانِ نـاشناختهایم؛
کـه
نـقشهاش را فـقط
بـا سـرانـگشتانمان،
رویِ تـَنِ هـم تـرسیم مـیکنیم.
✓
۷۲ـ کـافرم مـیپندارند،
اگـر بـگویم:
خـدا
در تـقاطعِ چـشمهایِ تـو،
بـه اسـتراحت نـشسته است.
✓
۷۳ـ آوازهیِ نـامت،
شـهر را بـه هـم ریـخته است؛
ای
مـمنوعترین اتـفاقی کـه
در مـن افـتاد.
✓
۷۴ـ دیـشب بـه هـوایِ خـیالت،
راهـیِ کـوچهای شـدم؛
کـه تـو
در آن هـنوز،
هـجدهساله بـودی و نـرفته بـودی.
✓
۷۵ـ هـیچ مـیدانی
در پـستویِ خـانـه،
چـند بـهار را
بـه جـرمِ نـداشتنت،
انـفرادی کـشیدهام؟
✓
۷۶ـ سـلولهایِ انـفرادیِ زنـدان،
مـرا بـه جـرمِ
پـنهان کـردنِ
یـک «خـدا»
در پـیراهـنم،
جـواب نـمیدهند.
✓
۷۷ـ آه از ایـن هـمه راهِ رفـته،
و
نـرسیدن بـه گـردِ پـایِ
خـیالی کـه تـو بـودی.
✓
۷۸ـ راهِ کـعبه دور اسـت،
امـا
تـو نـزدیکترین بـتخانهای هـستی،
کـه طـوافش واجـب شـد.
✓
۷۹ـ وضـو بـا نـامت،
بـاطل نـمیکند؛
تـطهیر مـیکند
زبـانی را کـه
جـز «دوسـتت دارم»،
گـناهی نـداشته اسـت.
✓
۸۰- دوسـتت دارم،
و ایـن
گـناهی اسـت
کـه بـرایِ ارتـکابش،
بـارهـا از بـهشت،
اسـتعفا دادهام.
✓
۸۱ـ مـیگویند از دوسـت داشـتنت دسـت بـکـشم؛
امـا
نـمیدانـند کـه مـن،
بـا ایـن دسـتها،
تـمامِ ضـریحِ وجـودت را دخـیل بـستهام.
✓
۸۲ ـ تـمامِ جـانت را
بـا آبِ زمـزم هـم
بـشویند،
بـاز هـمان
«بـتِ» مـقدسی
کـه بـاید بـرایش،
هـزار بـار مُـرد.
✓
۸۳ ـ لـمسِ گـونههایت،
اثـباتِ ایـن واقـعیت است؛
کـه
ابـریشم هـم،
مـیتـواند در تـماس بـا مـن،
آتـش بـگیرد.
✓
۸۴ـ تـو مـالِ مـنی؛
تـمامِ ادعـانامههایِ جـهان را
بـا جـوهرِ بـوسه،
بـاطل کـردهام.
✓
۸۵ـ هـوسِ خـوردنِ
بـستنیِ شـیخه بـا تـو،
تـنها بـهانهیِ
مـردیست کـه
مـیخـواهد تـمامِ زمـستان را،
بـه لـرزیدن کـنارِ تـو بـگذراند.
✓
۸۶ـ بـیا بـا هـم،
بـستنیِ شـیخه را
بـا طـعمِ آغـوش،
شـریک شـویم؛
پـیش از آنـکه دنـیا،
بـا مـا یـخ بـزند.
✓
۸۷ـ در حـوالیِ خـانهیِ مـا،
نـامت را
جـرمِ مـشهود اعـلام کـردهاند؛
بـس کـه بـویِ بـهشت،
از دهـانِ دیـوارهایـش مـیوزد.
✓
۸۸ـ هـزاران «دوسـتت دارم»،
در سـکوتی کـه مـیانِ مـا حـکمفرماست،
مـدفون شـدهاند؛
بـیآنکه هـیچکدام،
بـه مـقصدِ لـبانت رسـیده بـاشند.
✓
۸۹ـ بـاستانشـناسی کـه قـرنها بـعد،
ایـن «دوسـتت دارم»هایِ مـدفون را
از دلِ خـاک بـیرون مـیکـشد،
تـازه مـیفـهمد؛
جـنـون،
تـنها تـمدنیست کـه هـرگز مـنـقرض نـمیشـود.
✓
۹۰ ـ بـاستانشـناسی کـه بـا احـتیاط،
غـبار از ایـن کـلمات مـیشـوید،
در گـزارشـش خـواهد نـوشت:
«ایـن جـنون، هـنوز تـب دارد!»
✓
۹۱ـ تـمامِ بـاستانشـناسانِ دنـیا هـم اگـر بـیایند،
نـمیتـوانـند
از بـقایایِ خـاکـسترِ مـن،
رمـزگـشایی کـنند؛
کـه تـو چـگونه در مـن،
هـم «آتـش» بـودی و هـم «خـاک»؟
✓
۹۲- چـشمهایـش را کـه بـوسیـدم،
تـمامِ بـاستانشـناسان،
از تـفتیشِ تـاریخ دسـت کـشیـدند؛
آنها تـازه فـهمیدند،
خـورشـید از کـجا سـرقـت شـده است.
✓
۹۳ـ زمـان مـتوقف شـد؛
وقـتی
عـقربهها در انـحنایِ مـژههایت
گـیر کـردند.
حـالا قـرنهاست کـه مـن،
در هـمان ثـانیهیِ بـوسه،
مـتولد مـیشـوم.
✓
۹۴ـ زیـبارویِ نـازنـینِ مـن؛
تـو آن «ایـستگاهِ آخـری»
کـه تـمامِ مـسافرانِ جـهان،
بـه قـصدِ تـماشایت،
بـلیطهایِ بـرگـشت را
پـاره کـردهانـد.
✓
۹۵ـ بـدونِ آنـکه کـسی بـدانـد،
دوسـتت دارم؛
و ایـن
شـیرینتـرین «اخـتلاسِ» هـستیست؛
کـه تـمامِ تـو را،
در خـلوتِ سـینهام،
از چـشمِ دنـیا دزدیـدهام.
✓
۹۶ ـ بـرایِ لـبهایت،
شـرط بـستهام؛
تـمامِ دیـن و دنیایـم را
بـه مـیدان آوردهام.
یـا بـاخـتنم بـا بـوسهای،
یـا بـردنِ بـهشت،
از مـیانِ لـبخندت.
✓
۹۷ـ مـاهِ مـن، آرام بـاش؛
کـه تـلاطـمِ ایـن دریـا،
نـه از طـوفـان،
کـه از اشـتیاقِ جـزر و مـدیست
کـه مـیخـواهـد خـودش را بـه پـایِ تـو بـرسـانـد.
✓
۹۸ ـ در آرزویِ تـو،
گـم شـدهام؛
چـنان کـه حـتی «نـبودنـم» را هـم،
پـیدا نـمیکـنم.
۹۹ـ خـدایـی شـدهای،
کـه
تـمامِ نـمازهایِ مـن،
بـه سـمتِ «تـو»
قـنوت مـیگـیرنـد.
۱۰۰- قرمزیِ لبانات؛
خونی است که از رگِ شعرهایِ من
به امانت گرفتهای، تا لبخندت تا ابد سرخ بماند.✓