
۱- شکستنِ دلِ من،
از
هراسِ فروریختن نبود؛
میخواست در هر تکه
یکبارِ دیگر تو را تکرار کند.
۲- جانت گروگانیست
که
در حصارِ آغوشم،
تمامِ راههایِ آزادی را
به رویِ جهان بسته است.
۳- بویِ تنت را فراموش نمیکنم،
زیرا
تنها نقشهایست
که راهِ برگشت به خانهیِ پیراهنت را
در ریههایم بلد است.
۴- از قلبِ تپندهات چه خبر؟
آنجا که
من سالهاست
در آن به جُرمِ دوست داشتنت،
به حبسِ ابد محکوم شدهام.
۵- درونم را ببین،
که چقدر
از تو پُر شدهام؛
چنان که دیگر برایِ خودم
جایی باقی نمانده است.
۶- بیا بازیِ عاشقانهای را شروع کنیم؛
شرطمان این باشد:
هر کس زودتر دل باخت،
تمامِ خودش را
به برنده بدهد.
۷- تمام نمیشوی؛
نه در شعرهایم
و نه در
خونِ جاری در رگهایم...
تو از تکرار گذشتهای،
تو در من
تکثیر شدهای.
۸- سراپا کافر میشوم،
اگر
ایمان به خدا
چیزی به جز تماشایِ چشمهایِ تو
باشد.
۹- یکی دیگر
شبیه به تو در این جهان نیست؛
و این
بزرگترین غمِ دنیاست
برای کسی که میخواست هزار بار
عاشقِ تو بشود.
۱۰- تو زیباترین معشوقهیِ منی،
در بینهایتِ این شبهایِ کشآمده؛
آنجا که نه مرزی برایِ رسیدن، و نه هراسی از گمشدن باقیست.
بگذار در وسعتِ نگاهت ذرهذره تمام شوم؛
که مرگ در آغوشِ تو،
تداومِ بینهایتِ زیباییست.
۱۱- به هوایِ من اگر میآیی،
کفشهایت را نه،
باید این «باورِ فرسوده» را در آستانهیِ در بگذاری؛
که در اینجا هوا، طعمِ گسِ غربت و نارنج دارد.
به هوایِ من اگر میآیی،
با خودت آینه نیاور؛
اینجا من از تماشایِ جراحتِ خویش،
هزاران خورشیدِ تازه تکثیر کردهام.
دیر آمدی؛
من دیگر در آن نشانیِ قدیمیِ گریهها نیستم.
اگر مرا میجویی،
پشتِ آن کلمهیِ دوری ایستادهام
که صاعقه را به مهمانیِ ساقهها دعوت میکند.
۱۲- اهلِ طرهانم؛
روزگارم سرخ است.
تکهنانی دارم، خردههوشی، وُ جراحاتی پاک.
مادری دارم بهتر از برگِ درخت،
وُ خدایی که در این نزدیکیست:
پشتِ آن کوهِ بلند، لایِ شیارهایِ پیشانیِ یک پیرِ صبور.
من ملمّم به زبانِ لکنتِ صخره و باد.
نسبم شاید به تبارِ گُسلی میرسد از عهدِ قدیم،
که دلش از هوسِ جاده گرفت.
در دهِ ما عشق را با تبرِ واژه نمیبُرند؛
ما در این دشتِ غریب سفرهیِ نان و غزل را با هم
زیرِ سایهٔ یک خاطره پهن میکنیم.
اهلِ طرهانم،
پیشه ام نقشزدن بر دلِ سنگ؛
گاهگاهی مینویسم شعری،
تا دلم تازه شود از نَفَسِ سرخِ بلوط.
۱۳- دیگر بس است؛
باید که برخیزم،
وُ غبارِ ازلی را از رویِ تنهاییِ این آینه بشویم.
باید به سراغِ آن سؤالی بروم
که پشتِ پرچینِ یک نگاه،
سالهاست به خواب رفته است.
دیگر بس است
تکرارِ این شبهایِ بیرؤیا
وُ چایِ سردِ انتظار.
باید که سطلِ نوری بردارم
وُ بر تاریکیِ این اتاقِ کهنه بپاشم؛
آنجا که نامِ تو
در هجومِ موریانههایِ سکوت
کمی مخدوش شده است.
من میروم
تا در انتهایِ آن کوچهیِ باریک
خدا را در حالِ بوییدنِ گلی سرخ
غافلگیر کنم.
۱۴- درختِ خانهیِ ما
هر صبح
با انگشتانِ کشیدهیِ برگش
نامِ تو را
بر حاشیهیِ خورشید
تلاوت میکند؛
او میداند
که ریشههایش
در اعماقِ زمین
به رگهایِ خوابِ تو
پیوند خورده است.
ای که نگاهت
ارثیهیِ باران است؛
بتاب
که این درخت
سالیانیست
به اشتیاقِ لمسِ سایهات
قد کشیده است.
۱۵- کبوترِ بامِ من
که در چشمانِ تو
آسمانی وسیعتر از آزادی کشف کرده است؛
او را هراسِ تندبادِ حوادث نیست
که پناهِ او
نه پوشالِ لرزانِ درختی
که صخرهیِ صبورِ شانههایِ توست.
بگذار
تمامِ کلاغهایِ کینه
بر این حوالی نوحه بخوانند؛
کبوترِ من
در طنینِ صدایِ تو
به خوابی سپید
پناه برده است.
۱۶- غمِ من دوریِ توست؛
همچون اندوهِ کتیبهای
که خطوطش را
در غبارِ قرون گم کرده است.
تو
آن سویِ این گسلِ بیرحم ایستادهای؛
وُ من
در این سویِ ویرانی
تمامِ خویش را به هیبتِ «انتظار» درآوردهام.
دوریِ تو مرز نیست؛
تَبَر است
که هربار
کُندتر
بر گُردهیِ خاطراتم
فرود میآید.
۱۷- بوسیدنِ تو
چیدنِ سرخترین سیبِ تبارِ بشر است
در شبِ واهمه وُ تنهایی؛
بوسیدنِ تو
انفجارِ غزلیست
که لبانم سالها
در قرنطینهیِ آن
حبس شده بود؛
مرا
با لرزشِ این بوسه ببلع؛
که در این لحظهیِ مخدوش
فقط
لبهایِ تو
شیرازهیِ این روحِ پریشانحال است.
۱۸- ای آفتاب
که روزی در من دمیدهای؛
بنگر که چگونه
در تاریکخانهیِ استخوانهایم
ذرهذره
تکثیر شدهای.
من دیگر
آن خاکِ سردِ زمستانی نیستم؛
من آن جراحتِ شعلهورم
که از دهانِ هر زخمش
صبحی نوین
طلوع میکند.
در من
منظومهایست در حالِ انفجار؛
پس بتاب
بر این ویرانهیِ آباد
که اکنون
خود
منبعِ روشناییِ خویشتن است.
۱۹- ببار؛
خونی که در توست
شرابِ لعلِ خداست.
۲۰- و من
تمام شدم؛
در این نقطهیِ لرزان
که
آغازِ توست.
۲۱- در دلم
نشستی
بدونِ آنکه بدانی
باران گرفت.
۲۲- ما در هم
گم شدیم؛
زیرا که
رود
دریا را
به یاد نمیآورد.
۲۳- دوستت دارم؛
ای
تمامِ من
در
تنِ دیگر.
۲۴- بههمریختهام
همچون شیرازهیِ کائنات
در لحظهیِ برخوردِ
دو ستارهیِ مست؛
نظمی که میشناختی
خاکستریست
که بر باد رفته است
وُ
من
در هجومِ این غبار
به شکلِ بدویِ «درد»
بازگشتهام.
مرا
در هیچ کلامی
جستوجو مکن؛
من
سکتهیِ ناگهانیِ
یک فریادم
۲۵- نقشِ تو
بر گُردهیِ جهان؛
داغیست
که
مِهرههایِ ابدیت را
از هم
میگسلد.
۲۶- ای زیباترین
ترانهیِ هستی؛
سکوتم
زانو زد.
۲۷- سازهایِ من
هیزمِ سوختهیِ تاریخ نیستند؛
آنها
ستونهایِ مُنکسرِ عرشاند
که در انزوایِ کارگاه
دوباره
قد کشیدهاند.
تنبورِ من
تنها رگِ غیرتِ زمین است
که وقتی به ارتعاش میافتد،
اقیانوسها
در استکانِ فقر
به جزر و مد
وا میمانند؛
وُ تارِ من
کمانِ آرشیست
که به جایِ مرز
قلبِ زمان را
نشانه رفته است.
من
نوازنده نیستم؛
من
دستانِ پُرآشوبِ خدایم
که بر این چوبهایِ مقدس
کودتایِ نور را
علیهِ انجمادِ ماده
امضا میکنم.
۲۸- سازهایِ من
تنهبریدهیِ جنگلهایِ دور نیستند؛
آنها
استخوانهایِ صیقلخوردهیِ روزگارند
که تقدیرِ چوب را
به سخره گرفتهاند.
یکی
در شکمش
توفانهایِ نوزاد را
لالایی میگوید؛
وُ دیگری
چنان از حنجرهیِ خاک
سخن میراند
که کوه
به احترامِ طنیناش
کمر خم میکند.
انگشتانِ من
بر این سیمهایِ ملتهب
نوازش نمیکنند؛
بلکه
زخمه بر پیکرِ سکوتی میزنند
که قرنهاست
حقِ فریاد را
از ما
دزدیده است.
۲۹- درویشم
وُ ریشههایم
چنان در عمقِ «نیستی»ست
که هیچ طوفانی
به هیبتِ من
قد نمیدهد؛
کشکولِ من
سیاهچالهایست
که تمامِ شکوهِ جهان را
در یک نَفَس
میبلعد؛
وُ تنبورم
تنها رگِ بیدارِ کائنات است
که سکوتِ خدا را
زیرِ انگشتانم
به فریاد
وا میدارد.
۳۰- درویشم
وُ تمامِ داراییام
تنبوریست
که با سیمِ رگهایم
کوک شده است؛
کشکولِ من
از ستاره پُر است
وُ سفرهام
از نانِ گرمِ آفتاب؛
من
پادشاهِ قلمروِ
قناعت خویشم.
۳۱- وای
از دستِ چشمانی
که هندسهیِ خواب را
ویران میکنند؛
وُ
با تبرِ نگاه
ریشهیِ سنگینِ
سرسپردگیام را
از بیخ
میزنند
۳۲- تنبورِ من
فریادِ بلوطیست
که پیش از مرگ
تمامِ تبرهایِ جهان را
به تماشا فرا میخواند؛
ارتعاشِ سرخی
که در کالبدِ سنگ
روحِ عصیان میدمد
وُ
انجمادِ زمان را
با ضربهیِ ناخن
در هم میشکند.
۳۳- وای
از دستِ چشمانی
که تاریکی را
دستچین میکنند؛
وُ
در یک پلکزدن
ایمانِ هزارسالهیِ من را
به غارت
میبرند.
۳۴- زیباییات
نقطهیِ تسلیمِ هستیست؛
تمامِ
سنگرها
در برابرِ چشمت
خلعِ سلاح
شدند.
۳۵- مرا
دوست بدار
که دیگر
هیچ راهی
نمانده است؛
وُ
من
آخرین سربازِ
قلعهای هستم
که به دستِ
چشمانت
سقوط کرد.
۳۶- مرا
به حالِ خویش
بگذار؛
ای
تمامِ جهان
در اشغالِ
نامِ تو.
۳۷- مرا
به انجمادِ خویش
تبعید کن؛
ای
استبدادِ محض
که جهان را
در قُرُقِ خویش
گرفتهای.
۳۸- اگر آمد
بهار را
درگاهِ خانه
بنشانید؛
بگذارید
سکوتِ من
در تماشایِ او
تمام شود.
۳۹- طاقِ پیشانیات
تنها محرابِ مسجدیست
که در آن
خدا
به تماشایِ انسان
نشسته است؛
معبدی
که در انحنایِ هر سجدهاش
شکوهِ اندیشیدن
جایگزینِ
تکرارِ لبها
میشود.
۴۰- بلوطهایِ پیرِ اطرافِ شهر
شاهدانِ خاموشِ تاریخاند؛
ریشههایشان
در عمقِ خاکِ طرهان
در جستوجویِ ردِ پایی از اجدادِ ماست
که نامشان را
بر پوستهیِ زمختِ درختان
حک کردهاند؛
ایستادهاند
صبور وُ سربلند
تا یادمان نرود
که اصالت
در کولاکِ آهن وُ سیمان
هرگز
نمیلرزد.
۴۱- اهلِ طرهانم؛
پیشهام ساززنیست؛
سازِ من تنبور است؛
گاهگاهی به هوایت
غزلی میخوانم
تا صدایِ این چوبِ مُقدس
در میانِ صخرههایِ پیر
بپیچد؛
من
دلتنگیام را
رویِ پردههایِ این ساز
کُککُک میکنم
تا بلوطها بدانند
هنوز کسی
در دامنه
انتظار را
می نوازد
۴۲- اگر بیایید
خانهام را از غبارِ سالیان میتکانم
وُ آفتاب را
چون قالیچهای
پیشِ پایتان پهن میکنم؛
دیوارها
که سالها به سکوت اعتیاد داشتهاند
دوباره
واژههایِ گمشده را
از حفظ خواهند خواند؛
وُ من
درگاهِ ورودی را با عطرِ بهارنارنج وضو میدهم
تا بدانید
در این انزوا تنها
یک پنجره
به نامِ شما باز مانده است؛
اگر بیایید
مرگ
پشتِ در منتظر خواهد ماند
تا تماشایِ حضورتان
در من
تمام شود.
۴۳- سرم را
به صخرهیِ شانهات
سپردهام
تا تلاطمِ جهان
پشتِ پلکهایم
آرام بگیرد؛
و
در انتهایِ این سکوت
تنهاییام را
چون پیراهنی کهنه
بر آویزهیِ شب
رها کردهام.
۴۴- دوستم بدار
چنان که باران
شورهزار را؛
بیدریغ وُ سراسیمه
ببار
بر تنِ این
تنهاییِ ترکخورده
تا جوانه زدن
دوباره
معنا شود؛
دوستم بدار
پیش از آنکه
آخرین برگِ
تقویم
به دستِ باد
سپرده شود.
۴۵- زیرِ پایم
صدایِ استخوانِ برگهاست؛
پاییز
پیراهنِ درخت را
میجَوَد
وُ
زمین
نارنجیِ تلخی
به تن کرده است.
۴۶- تنها نشستهام
وُ به خاطراتت خیره شدهام؛
گویی
آلبومی از آینههایِ شکسته
در برابرم گشوده است
که در هر تکهاش
تصویرِ خندهای
از دست رفته
برق میزند؛
خیره شدهام
چنان که مِه
به وسعتِ جاده
تا شاید
از میانِ این همه غبار
دوباره
عطرِ حضورت
تجسم شود.
۴۷- هوار
از این سکوتِ پُر از کلمه؛
هوار
از این جادهیِ بیمقصد؛
برگ
سقوط میکند
وُ
جنگل
فریادِ سبزِ خویش را
در گلو
خفه کرده است.
۴۸- منتظرم
همچون ستارهای
که برایِ شمردنِ شب
بر پلکِ آسمان
سنجاق شده است؛
من
تمامِ تاریکی را
یکبهیک
از بر کردهام
تا شاید
در انتهایِ این شمارش
طلوعِ چشمانت
آغازِ
یک تاریخِ جدید باشد؛
بیا
که این ستاره
پیش از چیدنِ سپیده
قصدِ خاموشی
ندارد.
۴۹- یادت بهخیر
ای
ایستگاهِ متروکی
که قطارِ جوانیام
در تو
برایِ همیشه
متوقف شد؛
یادت بهخیر
ای
تنها پیراهنی
که عطرِ بهار را
در کمدِ زمستان
به اسارت
بردهای.
۵۰- روحم
قلیانِ دغدغههاییست
که در آتشدانِ سینه
زغالِ گداخته
به آغوش کشیدهاند؛
دودِ این بیقراری
از روزنهیِ نگاه
به آسمان میرود
تا شرحِ این
آشفتگی را
بر ابرهایِ بارانزا
تلاوت کند؛
اندکی آرامش
در استکانِ لحظه
دم کن
که این غلیان
تنها با جرعهای
از نگاهت
فرو مینشیند
۵۱- دل
خلوتیست
که تنها با طنینِ گامهایِ تو
آباد میشود؛
دیوار به دیوارِ این تنهایی
کتیبههاییست از جنسِ صبوری
که نامِ تو را
در لایههایِ عتیقِ خویش
حک کردهاند؛
بیا
وُ در این مأمنِ متروک
چراغی بیفروز
که آینه
تشنهیِ تکرارِ
یک حضور است.
۵۲- شبزندهدارِ کوچههایِ
سرد وُ بیروح شدهام
تا
شاید
ردِ پایی از روشنایی
در انتهایِ این بنبست
جوانه بزند؛
من
نگهبانِ خاطراتی هستم
که در انجمادِ دیوارها
به خواب رفتهاند
وُ پلکهایم
سنگینیِ هزار سال
بیداری را
به دوش میکشند؛
بیا
که عبورِ تو
تنها جرقهیِ
حیات
در رگهایِ این انجماد است.
۵۳- بیا
که بهار بی تو
تنها
تکرارِ ملالآورِ برگیست
که راهِ جوانه زدن را
گم کرده است؛
بیا
تا شکوفهها دلیلِ موجهی
برایِ خندیدن داشته باشند
وُ تقویمِ رویِ میز
از حبسِ زمستان
رها شود؛
که اینجا
فروردین
بدونِ عطرِ قدمهایت
چیزی به جز
پاییزِ سبز
نیست.
۵۴- چمدانم را بستم
وُ تمامِ خاطراتِ خاکگرفته را
در گوشهیِ تاریکِ اتاق،
جا گذاشتم
تا سبکبالتر از وزشِ باد
به سویِ افقی بروم
که بویِ غریبِ رهایی میدهد؛
میروم
اما میدانم که جادهها
هر چقدر هم طولانی باشند
باز هم به ناچار
از حوالیِ خیالِ تو،
عبور میکنند؛
وُ من
مسافری هستم
که در هر ایستگاه
تکهای از خویش را
برایِ بازگشت به خانهیِ آغوشت
گرو میگذارد.
۵۵- ای دلیلِ ماندگاریِ من،
در روزگاری که هر چه هست،
رو به زوال وُ فراموشیست،
تو تنها حقیقتی هستی
که از هجومِ زمان، جان به در بردهای؛
تو را در لایههایِ عمیقِ جانم
پنهان کردهام،
چنان که ریشه در خاک،
تا هیچ طوفانی نتواند
قامتِ این حضور را در من،
به لرزه درآورد؛
بمان،
که بیتداومِ یادت،
من نیز چون غباری در مسیرِ باد،
به هیچستانِ گمنامی،
کوچ خواهم کرد.
۵۶- اهلِ طرهانم
وُ
ریشههایم
در حافظهیِ صبورِ
بلوطها
سبز مانده است.
۵۷- یلدا؛
کوتاهترین بهانه
برایِ
یک عمر
تنهایی.
۵۸- طولانیترین شبِ سال
نه یلداست وُ نه دیماه؛
شبِ بیداریِ زخمیست
که با هیچ
طلوعی
آشتی نمیکند.
۵۹- سنگینیِ جسمم را
به خاکی سپردم
که پیش از من
تمامِ تو را
بلعیده بود؛
حالا ما هر دو
زیرِ فشارِ این سکوت
الماس
خواهیم شد.
۶۰- من
سکوتم؛
همان فریادی
که پیش از وزیدن
در گلوگاهِ خویش
منجمد شده است.
بنگر؛
چگونه این لالِ مادرزاد
با لرزشِ شانههایش
دنیا را به لرزه
درمیآورد!
۶۱- لطافتِ جانت؛
نقاشیِ ظریفیست
که خدا،
در شبی که بسیار
«عاشق» بود،
با قلممویِ نور
بر بومِ لرزانِ هستی
ترسیم کرد،
تا هنر
معنایِ واقعیاش را
پیدا کند.
۶۲- گم شدهام
میانِ واژههایی
که
هر چه میدوند،
به گردِ پایِ خیالت
نمیرسند؛
بیا وُ مرا
از دهانِ این لکنت
بیرون بکش،
که من در نقطه-چینِ
نامِ تو
غرق شدهام.
۶۳- مرا با خود ببر
به حوالیِ همان خیابانی
که
عقربههایِ ساعت،
پیشِ پایِ نگاهت
زانو زدند؛
همانجا که درختانِ چنار،
شاهدِ سرقتِ قلبم
توسطِ دستهایِ تو
بودند
۶۴- نامش زیباست؛
همان دخترِ همیشگی
که
بلَد است
از خاکسترِ من،
خورشید
بسازد.
۶۵- نامش آسمانیست؛
همان که
نایابترین واژه را
در گلوگاهِ سکوتم
ریخت.
۶۶- چشمهایت
تنها رازِ خلقت است؛
اگر
پلک بزنی،
تمامِ جهان
از دهانِ خدا
میافتد.
۶۷- چشمهایت
تنها ستارهایست
که در آسمانِ من
حقِ درخشیدن دارد؛
بگذار دنیا تاریک شود،
من راهِ خانه را
از بَرَم.
۶۸- چشمهایت
مرواریدیست
که دریا
به داشتنش مغرور است؛
بیم دارم از روزی که
اقیانوس
برای پس گرفتنت
به صخرههایِ دلم
شبیخون بزند.
۶۹- چشمهایت را بغل میکنم
تا
تاریکی دستش به خوابهایم
نرسد؛
میخواهم تمامِ دیدنیهایِ جهان را
در حصارِ بازوانم
به انحصارِ خویش درآورم.
۷۰- عمری است
برایِ چشمهایت
شعر گفتهام،
اما
دریغ از
یک سطر نگاه
که از سویِ تو
بَر من
سروده شود.
۷۱- از چشمهایت که میگویم،
همه آسمان
در من
نَفَس میکشد؛
گویی خدا
درست وسطِ سینهام
ستاره میکارد.
۷۲- آمد،
اما من
در ایستگاهِ نیامدنت
قندیل بسته بودم؛
آنقدر دیر
که دیگر آغوشم
برایِ پذیرفتنِ گرمایش،
زیادی سنگی بود.
۷۳- به چشمهایم خیره شد؛
پیش از آنکه
لبهایم اعتراف کنند،
او تمامِ مرا
از پُشتِ مردمکهایم
خوانده بود.
۷۴- تو سوگندِ ناخوردهیِ منی؛
به همین آیه قسم
که
مردمکهایت
تنها کتابِ مقدسیست
که خواندنش
واجبِ عینیست.
۷۵- غلظتِ خونم
بهانهایست
برایِ لبهایی که
باید از رگهایم
انار بچینند.
۷۶- بوسیدنت
طعمِ انارهایِ
نوبرانهیِ «سیاب» را دارد؛
گویی در هجومِ عطش،
به سرچشمهیِ «هومیان»
رسیده باشم.
۷۷- یاقوتهایِ «سیاب» را
که دانه کردم،
تازه فهمیدم
هر دانه،
بوسهایست که در گلوگاهِ پاییز
جا مانده بود.
۷۸- نامت را رویِ برگی از درختِ بید نوشتم،
و آرام
آن را لایِ رودخانهیِ «سیمره»
پنهان کردم؛
تا
ماهیها عاشق شوند
و آب،
طعمِ تو را
تا ابد
به خلیج ببرد.
۷۹- چقدر شیرین است نامت!
زیرا
هر بار که
بر زبانم جاری میشود،
گویی هزار کندویِ وحشی
در گلویِ من
به شهد نشستهاند.
۸۰- زنجیرهایِ پایِ این دیوانه را
بگسل؛
تا
در هوایت،
چنان معلق شوم
که زمین
هرچه در پیام بگردد،
دیگر پیدایم نکند.
۸۱- سرخیِ لبهایت،
یاقوتِ دلم را
تراش میدهد؛
حالا تمامِ داراییام
در انعکاسِ خندهات،
قیمت گرفته است.
۸۲- بیا
که جز تو،
هیچکس
جغرافیایِ تنهاییام را
بَلَد نیست؛
بیا و نقطه بگذار
پایِ تمامِ جادههایی
که به تو نمیرسند.
۸۳- از سینههایت شرابی گرفتهام
که بهشت هم،
برای یک جرعهاش
به زمین تبعید میشود.
۸۴- سینههایت جامی است
که
طهورایِ زندگی
از انحنایِ آن،
به رگهایِ جهان
نشت میکند.
۸۵- از بس که نامت را بردهام،
اهالیِ این شهر
همه
بویِ «تـو» را گرفتهاند؛
حالا هر که سلام میکند،
پاسخش طعمِ بوسههایِ ما را میدهد.
۸۶- دهانمان که به هم نزدیک میشود،
تمامِ حرفها
پُشتِ سدِّ دندانهایمان
تـب میکنند؛
گویی دو سیارهیِ سرخ
در مداری تنگ،
به قصدِ انفجار
به هم خیره شدهاند.
۸۷- کمین کردهاند؛
چشمهایی که
برایِ بُردنِ تمامِ داراییام،
پلک نمیزنند.
آنها میدانند
که من در قمارِ نگاهت،
حتی نفسم را هم
رویِ میز گذاشتهام.
۸۸- تراژدیِ ابروانت را
باید از بالا خواند؛
جایی که دو تیغهیِ صیقلخورده،
آمادهاند
تا سینهیِ هر نگاهی را
که قصدِ عبور دارد،
بشکافند.
۸۹- زبانِ بوسه، رازِ لبهایم را نمیداند؛
بیهوده در جستوجویِ پاسخ مباش.
از همان راهی برگرد
که آمدی؛
بگذار این انارِ ترکخورده،
در انزوایِ خودش
خونگریه کند.
۹۰- به چشمهایت گفته بودم
که تو
تـمامِ
منی؛
اما حالا میبینم
که تو حتی
تمامِ آن خداحافظیِ تلخی هستی،
که هرگز جرأتِ گفتنش را نداشتم.
۹۱- میانِ من و تو
رازی است
که اگر برملا شود،
خدا باید جهان را از نو بیافریند؛
چرا که این دنیا
گنجایشِ حجمی از دیوانگی را
که ما در یک بوسه حبس کردهایم،
ندارد.
۹۲- خدا هم
برایِ دیدنت،
گاهی از عرش
پایین میآید
و در ایستگاهِ مترویی شلوغ،
عابری میشود
که ساعتش را با تپشِ قلبِ تو
تراز میکند.
۹۳- چشمانی که من دیدهام،
دیگر اجازه نمیدهند
که هیچ منظرهای
در خاطرم بماند؛
آنها مانندِ دو پیامبرِ دروغین،
تمامِ باورهایم را دزدیدند
و مرا در دینی نو
بیخدا رها کردند.
۹۴- مواظبِ شیشههایِ دلم باش؛
آنها
وقتِ شکستن،
بهجایِ تمام شدن،
فقط هزار تکه میشوند؛
تا در هر تکهشان،
یکبارِ دیگر
تصویرِ «تـو» را
به رخِ دنیا بکشند.
۹۵- آن شب چندبار از حوالیِ خانهتان گذشتم،
اما
هر بار که به درگاهت رسیدم،
پیادهرو زیرِ پایم
کش آمد؛
گویی خیابان هم همدستِ دلتنگیام بود،
تا نگذارد این طوافِ غریب
به توقف ختم شود.
۹۶- شب بود و
ماه بود و
مـن...
اما جایِ یک «تـو»
چنان در میانهمان خالی بود،
که شب سیاهیاش را
و ماه نورَش را
از من قرض گرفتند.
۹۷- خورشید را هدیه میدهم،
اگر
تنها یکبار
در تاریکخانهیِ آغوشم،
پلکهایت را به نفعِ من
کنار بزنی؛
بگذار منظومه بداند
که مرکزِ جهان،
آن ستارهیِ پیر نیست،
مردمکهایِ مشرقِ «تـو»ست.
۹۸- آغوشت گرمترین
نقطهیِ جغرافیاست،
وقتی تمامِ دماسنجها
در برابرِ هرمِ نفسهایت
جیوه خالی میکنند؛
بگذار دنیا بیرونِ این پیرهن
قندیل ببندد،
من در مردادِ دستهایت
رُطـب خواهم داد.
۹۹- برای هزارمین بار بوسیدنت،
هنوز
شبیه به کشفِ نخستین جرقهیِ آتش
در عصرِ سنگ است؛
لبهایم تکرار را نمیفهمند،
آنها در هر برخورد،
بکریِ یک تولّدِ دوباره را
جشن میگیرند.
۱۰۰- از نو متولد میشوم،
اگر
نامم از گلویِ تو
عبور کند؛
من پیش از شنیدنِ صدایت،
تنها شایعهای مبهم
در گوشِ خاک بودم؛
بخوان مرا،
تا هستی اعتراف کند
که تکوین با صدایِ تو
تکمیل میشود